City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

بازدم

(66 رای)


رمان «بازدم» نوشته آنيتا يارمحمدي از سوي انتشارات ققنوس منتشر و راهي بازار نشر شد.

این مکان را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

  • بازدم
بازدم مشاهده گالری

«نظرتون چیه؟»

1.هر روز چقدر از وقتت رو صرف مطالعه می کنی؟

 کمتر از نيم ساعت  بين نيم تا يک ساعت  بين يک تا دو ساعت  بيشتر از دو ساعت

2.چه نوع کتابهایی رو بیشتر دوست داری؟

 داستان و رمان  کتاب شعر  کتاباي تاريخي  کتاباي علمي  کتاباي عمومي  ساير

3.برای خرید کتاب سالیانه چقدر هزینه می کنی؟

 کمتر از 50 هزار تومان  بين 50 تا 150 هزار تومان  بين 150 تا 300 هزار تومان  بيشتر از 300 هزار تومان

4.هر روز چقدر از وقتت رو توی اینترنت می گذرونی؟

 کمتر از يک ساعت
 بين يک تا دو ساعت
 بين دو تا سه ساعت
 بين سه تا چهار ساعت
 بيشتر از چهار ساعت

«خیلی ممنون که نظرتون رو به ما گفتین»



این کتاب، صد و بیست و سومین کتاب ِ داستان ایرانی و هفتاد و سومین رمانی است که انتشارات ققنوس چاپ می‌کند.

  • تاریخچه

    یارمحمدی پیش تر به عنوان مترجم و داستان نویس در حوزه نشر فعالیت داشته است. «پانزده داستان از پانزده نویسنده» کتابی است که داستان کوتاهی از وی در آن به چاپ رسیده است.کتاب پیشین او، رمان «اینجا نرسیده به پل» است که سال گذشته توسط نشر ققنوس منتشر شد و نامزد دریافت عنوان کتاب سال هفت اقلیم در سال ۹۲ بود.
  • سیمای عمومی

    رمان «بازدم» درباره پسری ۳۲ ساله با نام كسری است كه می‌خواهد از ايران برود. داستان طی يك روز و در فاصله زمانی صبح تا غروب اتفاق می‌افتد. به این ترتیب در اين برش كوتاه خواننده با زندگی كسری، گذشته و دغدغه‌های او آشنا می شود. پدر كسری زندانی سياسی بوده و مادرش هم مربی مهد كودك است. كسری و بهار، خواهر و برادری دوقلو بوده‌اند. بهار سال‌ها قبل طی يك دوره بيماری روحی روانی از دنيا رفته است؛ حادثه‌ای كه تأثير عميقی بر همه اعضای خانواده و به ويژه كسری گذاشته است.
  • شرایط استفاده

    این کتاب با ۱۵۲ صفحه، شمارگان هزار و ۶۵۰ نسخه و قیمت ۷ هزار تومان منتشر شده است.
  • سایر اطلاعات

    در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

    صدای ماشین ها هشیارترش کرد. ماند که برگردد طرف هشت بهشت یا نه؟ تا ویلا طرح بود و مامان گفته بود بی ماشین نرود، ترسِ از دست دادنِ همان چندرغاز پول را داشت و حق هم داشت البته. یوروی دوهزار و پانصد تومنی! اما خیالِ ماشین، آن اتاقک خفه و فلزی، نفسش را دوباره بند آورد. پیچید به راست. بی ماشین می رفت.
    پیاده رو خلوت بود. با عبور گاه به گاهِ زن و مردهایی که نمی شد حدس بزنی کجا می روند و چه کاره اند. انگار همه گم شده باشند؛ لابد همان طور که خودِ کسری به نظر می رسید. منگ و متحیر.
    جلوِ آب میوه فروشی پا سست کرد و نگاه کرد به ظرف های بلند مخلوط کن، کنار هم و با رنگ های مختلف. عطش داشت و زبان خشکش چسبیده بود به سقف دهان. به پسر ترکه ایِ پشت دخل گفت برایش آب طالبی بریزد. لیوان را گرفت و چرخید تا سکوی سنگی ِ روبه روی مغازه. نشست و با اولین جرعه، با خنکای شیرین و سرد نوشیدنی هشیار شد. حالا سر کلاف را پیش چشمش می دید، شاید هم نه، سرهایش را. کلافی پیچیده از رشته های مختلف و با سرهایی جدا؛ با «رفتن»، «لاله»، «جیران»، «طلاق»، «مادر»، «پدر»، «سفر»، «گذشته»، «آب طالبی»، «کودکی».

اماکن مرتبط



تگ ها