City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

گورستان آرزوها: لهستاني‌ها در تهران (1396/04/10)

«روزنامه اطلاعات | سه شنبه هيجدهم فروردين ماه ۱۳۲۱- اين روزها آمدورفت لهستاني‌ها در تهران زياد شده، هرروز عده‌ زيادي وارد و خارج‌ مي‌شوند. در خيابان‌ها سربازان لهستاني خيلي ديده‌ مي‌شوند و روي هم رفته‌ اين کثرت آمد و رفت‌ افسران‌ و سربازان‌ لهستاني توجه عمومي را به خود جلب کرده است. شايعات بسياري هم در اين باب بين مردم وجوددارد و ما لازم‌ مي‌دانيم اطلاعاتي که در اين خصوص داريم براي آگاهي خوانندگان گرامي منتشر سازيم :...»
گورستان آرزوها: لهستاني‌ها در تهران

 مرد جوان دسته‌ي چوبيِ سرد و زبر تبر را در دستان نحيفش فشار مي‌داد. مدت‌ها بود چيز دندان‌گيري نخورده بود. سنگين‌ترين چيزي که به عمرش بلند کرده بود ويولون بود و آرشه. در پانزده‌سالگي مي‌توانست به خوبي استادش بنوازد اما حالا تنها نوايي که مي‌توانست خلق کند، صداي کوبيدن تبر بود که با ريتم تند نفس‌هايش همراه بود. روزهاي بلند سيبري از سر دلسوزي براي هيچ‌کس زودتر شب نمي‌شد.

وقتي سوار بر قطار به سوي شهر «لوبلين» مي‌رفتند نمي‌دانست دو سال پاياني عمرش را تبر به دست در جنگل‌هاي سيبري خواهد گذراند. آگوستين که اول سپتامبر ۱۹۳۹، ساعت چهار و ۴۵ دقيقه‌، به جاي صداي خروس با صداي بمب‌افکن‌هاي نازي‌ها از خواب بيدار شده بود، دو روز بعد، وقتي ديگر خانه جاي ماندن نبود، سازش را کنار تمام خاطرات خوش کودکي در خانه جا گذاشت و با مادر و خواهرش به راه افتاد. پدرش در جبهه‌ي متفقين مقابل آلمان‌ها کشته شده بود و حالا او مرد خانواده بود.

توافق ننگين آلمان و شوروي سرزمين مادري‌اش را دو نيم کرده بود؛ غرب براي ژرمن‌ها و شرق براي روس‌ها. براي فرار از کشتار نازي‌ها، شرق جاي امن‌تري به نظر مي‌رسيد. در نيمه‌راه بمباران بي‌امان هواپيماهاي آلماني مسافران را ناچار به پياده شدن کرد. جمعيت مسافران به زودي به لکه‌هاي کوچک پراکنده در دل دشت تبديل شد. براي پيدا کردن آبادي يک راه بيشتر نبود؛ رفتن و رفتن و رفتن. سرگردان، گرسنه، ترسخورده و بي‌مقصد به راه افتادند. صداي پارس‌کردن سگ و آواز خروس مثل رد نوري در دل شب راه آبادي را مشخص کرد. راي در امان ماندن از بمباران، روزها در روستاهايي که در مسيرشان بود پناه مي‌گرفتند و شب‌ها راه‌ مي‌رفتند. براي دور شدن از ورشو قريب به يک ماه را در دشت و جنگل راه پيمايي کردند.

به آبادي رسيده بودند. آگوستين دست خواهر کوچکش، آنا را محکمتر فشرد. گام‌هاي مادر تندتر شد و بچه‌ها به دنبالش. کمي آب و غذا معناي خوشبختي مي‌داد اما اين خوشي ديري نپاييد. سروکله سربازان روس پيدا شد و سفر اجباري ديگري به سوي شوروي آغاز شد. حدود يک‌ونيم‌ميليون لهستاني ديگر در طول جنگ با قطارهاي بي‌نام‌ونشان آنجا برده شدند. اسرا ۱۰ روز با قطار حمل احشام در راه بودند. که مقصد براي مسافران معلوم نبود و هيچکس نمي‌دانست در جهنم سرد سيبري، وسط جنگل‌هاي برفي چه‌چيز انتظارش را مي‌کشد. اميدي در دل اسيران مي‌گفت وضعيت اردوگاه آنقدرها هم بد نخواهد بود!

۲۲ هزار افسر، نيروي امنيتي و دگرانديش لهستاني در جنگل‌هاي کاتين قتل عام و همانجا دفن شدند. مردم عادي بايد زنده مي‌ماندند که کار کنند. آنا و آگوستين به همراه مادر و هزاران اسير لهستاني ديگر به اردوگاه‌هاي کار اجباري در سرتاسر سيبري منتقل شدند. اولين مقصد اين خانواده‌ي سه‌نفره جنگل‌هاي آرخانگلسک در شمال غرب شوروي بود و از آنجا به سيبري براي کار؛ کاري که هيچ‌کس نمي‌دانست چرا ناچار به انجام آن است؛ نمي‌دانست کِي به پايان مي‌رسد و حتي مشخص نبود کار زودتر تمام مي‌شود يا زندگي‌.

يک تکه نان در ازاي يک روز کار. براي کسي که نمي‌توانست کار کند، از نان هم خبري نبود. اين قانون «گولاگ» يا همان «اداره کل اردوگاه‌هاي کار و اصلاح» بود. به اين ترتيب مادر آگوستين و آنا که بيماري رمقي برايش نگذاشته بود از خوردن نان هم محروم بود.

کار آگوستين بريدن تنه‌ي يخ‌زده‌ي درختان بود و آنا که آن زمان ۲۲ سال داشت، کمي آنسوتر با تبر پوسته‌ي درختان بريده شده را مي‌تراشيد. حضور پليس‌هاي شوروي جرئت يک لحظه آسودن را از آنها مي‌گرفت. دو سال تمام کارشان همين بود. زندگي در کلبه‌هاي چوبي وسط سفيديِ تايگا، رنگ‌ها، طعم‌ها و عطرها را از ياد آدم‌ها برده بود. زنده‌ماندن سخت بود و سخت‌تر هم شد. وقتي به آنا خبردادند که برادرش در اثر بيماري ذات‌الريه مرده است، نمي‌دانست اين خبر را چطور به مادر بگويد. جايي لابه‌لاي درختان يخ‌بسته که گورستان لهستاني‌ها بود، گودالي حفر کرد و صليبي ساخته از شاخه‌ي درختان، تنها نشان  آرامگاه برادرش شد. وقتي لباس‌هاي آگوستين را به کلبه‌ برد، ديگر نيازي به توضيح نبود.

روزهاي سخت و سختي روزها را پاياني نبود تا اينکه خبر حمله‌ي آلمان به شريکش همه‌جا پيچيد. هيتلر که از ابتدا به روس‌ها خوشبين نبود پس از فتح سرزمين‌هاي غربي اروپا، به طمع گسترش مرزهاي شرقي امپراتوري خود، بزرگترين لشگرکشي تاريخ را با بيش از چهار ميليون سرباز ترتيب داد.

استالين هم راهبردهاي متنوعي براي مقابله با نازي‌ها داشت که يکي از آنها سازماندهي ارتشي از لهستاني‌هاي دربند بود. پس با همکاري دولت در تبعيد لهستان، اسراي اين کشور که در اردوگاه‌هاي کار اجباري نگه‌داشته مي‌شدند، به سرکردگي ژنرال آندِرس آماده‌ي نبرد عليه دشمن مشترک شدند و ارتش لهستان اين‌بار در خاک شوروي شکل گرفت.

تهاجم گسترده‌ي آلمان به خاک شوروي، اين کشور پهناور را نيز براي تأمين مايحتاج مردم و سربازانش با دشواري روبرو کرده بود. استالين تصميم گرفت لهستاني‌ها را براي سازماندهي و اسکان موقت راهي حياط‌خلوت خود کند تا از آنجا به جبهه‌ي نبرد اعزام شوند. پس عده‌ي زيادي از اسرا به بندر کراسنووسک در شرق درياي خزر منتقل شدند و از آنجا با کشتي به بندر پهلوي (انزلي).

حالا خانواده‌ي کوچک آنا بايد رنج سفري ديگر را متحمل مي‌شد. سفري که اين‌بار کورسويي از اميد آزادي در آن بود. مادر و دختر به همراه هزاران هموطن ديگرشان به بندرگاه منتقل شدند تا از آنجا با کشتي راهي «کريدور فارس» شوند؛ اسمي که اشغالگران براي ايران انتخاب کرده بودند.

اردوگاه مهاجران لهستاني در تهران - عکس از نيک پارينو - ۱۹۴۳

تا آن زمان تصور مهاجران لهستاني از ايران، محدود به چيزهايي بود که در کتاب تاريخ مدرسه از تمدني کهن خوانده بودند. ايران و لهستان از ديرباز مراودات سياسي و تجاري داشتند. روابطي که از قرن هشتم قمري آغاز شده و در دوران صفويان به اوج رسيده بود. پس از آن قجرها هم روابط دوستانه‌اي با لهستاني‌ها داشتند اما در عصر پهلوي اين قلدري متفقين بود که مسبب پيوندي تازه بين دو ملت شده بود. اما شايد آنها هم تصور نمي‌کردند اين سفر و سرگذشتشان، نقطه‌ي عطفي در روابط دو ملت است که بعدها درکتاب‌هاي تاريخ نوشته خواهد شد.

فوريه ۱۹۴۲ (زمستان ۱۳۲۱) اولين کشتي اسرا که حالا «پناهجو» بودند، وارد آب‌هاي ايران شد. کشتي‌ها يکي‌يکي در بندر پهلو مي‌گرفتند و از هرکدام صدها زن و کودک و افراد سالخورده به همراه سربازان، پا به اسکله مي‌گذاشتند؛ انسان‌هايي اندوهگين که تنها بردباري و اميدواري زنده نگهشان مي‌داشت.

کشتي روسي حامل مهاجران-۱۹۴۲

روزانه حدود ۲۵۰۰ لهستاني وارد ايران مي‌شد و در مجموع عده‌ي آنان به بيش از ۱۱۶ هزار نفر رسيد. مقصد اصلي کساني که به نظاميان مي‌پيوستند خط مقدم نبرد بود و غيرنظاميان بايد فوراً از ايران خارج مي‌شدند. اما پيش از آن بايد کمي به احوالاتشان رسيدگي مي‌شد؛ کاري که روس‌ها لزومي به انجامش نديده بودند. به سرعت اردوگاه‌هايي براي اسکانشان برپا شد. دولت ايران با همکاري صليب سرخ آمريکا به تيمار آنان پرداخت و کساني که به سبب وضع اسفبار بهداشت در اردوگاه‌هاي کار اجباري، سخت بيمار بودند قرنطينه شدند.

چهره‌هاي پريده‌رنگ و پيکرهاي نحيف مهاجران که استثمار استالين مچاله‌شان کرده بود، جاني دوباره گرفت. لباس‌هاي تازه و تميز به آنان داده شد و لباس‌هاي قديمي سوزانده شدند. مردم محلي در مسير حرکت کاروان مهاجران مي‌ايستادند و از پنجره‌ي اتوبوس‌ها چيزهايي به داخل پرت مي‌کردند. وقتي يکي از آن چيزها به آنا برخورد کرد، فکر مي‌کرد اين فريادها و پرت‌کردن‌ها از خشم و ناراحتي مردم باشد اما مي‌دانست کسي از سر خشم نان و ميوه‌ي آبدار براي کسي پرت نمي‌کند! و فهميد اين فريادها نداي خوش‌آمدگويي به زباني است که به زودي زبان دومش خواهد شد. ايران براي گرسنگان و رنج‌کشيدگان لهستاني حکم بهشت داشت؛ جايي که مي‌توانستند بعد از دو سال اسارت و بيگاري کمي احساس آزدي کنند.

بيماري‌هاي مسري مثل تيفوس و تيفوئيد مانع از انتقال سريع همه‌ي مهاجران شد. عده‌ي زيادي در اولين روزهاي اقامت خود در انزلي جان سپردند و همانجا به خاک سپرده شدند. ضعف بدني و بيماري مهاجران چنان بود که امروز مي‌شود اقامتگاه‌هاي لهستاني‌ها را از گورستان‌هايي که در هر شهر دارند شناخت. انزلي، تهران، قزوين، اصفهان، مشهد، خرمشهر و اهواز. گويي هرجا که مي‌رفتند مرگ از پي‌شان مي‌رفت.

با ازدياد لهستاني‌ها در اردوگاه، بايد آنان را به شهرهاي ديگر منتقل مي‌کردند. مهاجراني که از راه ترکمنستان به مشهد وارد شده بودند نيز بايد مسير خود را تا سيستان و از آنجا به هند ادامه مي‌دادند. بيشتر لهستاني‌ها از راه دريا وارد ايران شده بودند و تهران مرکز اصلي اقامت آنان بود. به دليل تمرکز منابع و امکانات در پايتخت، چند اردوگاه در دوشان‌تپه، يوسف‌آباد و محوطه‌ي دانشکده‌ي نيروي هوايي ايجاد شد و عده‌اي هم به کرج، اراک و اصفهان منتقل شدند.

آنا به همراه مادرش به اردوگاه يوسف‌آباد منتقل شد. نظاميان براي پيوستن به ارتش زودتر ايران را ترک کردند اما انتقال پناهجويان به کشورهاي مقصد که مستعمرات انگلستان بودند، در اولويت دوم متفقين بود. با طولاني شدن اقامت در تهران، يک بيمارستان ۵۰۰تخت‌خوابي براي مداواي بيماران درنظر گرفته شد. علاوه بر تيفوس و تيفوئيد، اوريون، مخملک، سرخجه و اسهال خوني بسياري را مبتلا کرده بود. وزارت کشور تصميم گرفت در اطراف اردوگاه‌ مهاجران پاسگاه‌هايي ايجاد کند تا با کنترل تردد پناهجويان از شيوع بيماري جلوگيري شود.

خبري از حضور مهاجران لهستاني در تهران - ۱۸ فروردين ۱۳۲۱ - روزنامه اطلاعات

از سوي ديگر اشغال ايران توسط متفقين و تأمين مايحتاج آنان باعث کمبود خواروبار در ايران شده بود و ورود بيش از ۱۱۶ هزار مهاجر نيز به اين بحران دامن زد. گرچه انگليسي‌ها تعهد داده بودند ارزاق مورد نياز سربازان و مهاجران را تأمين کنند اما در عمل چندان به اين تعهد پايبند نبودند. با اين حال مردم نه‌تنها به اين اتفاق اعتراضي نمي‌کردند بلکه عده‌اي هم براي کمک به مهاجران در اردوگاه‌ها غذا و خوراکي توزيع مي‌کردند.

هرکدام از مهاجران که توانايي انجام کاري داشت، ترجيح مي‌داد براي کسب درآمد در شهر مشغول شود. معاشرت با اروپايي‌ها براي مردم تهران هم جذاب بود و بسياري از لهستاني‌ها به عنوان کارگر، خدمتکار، خياط، پيشخدمت رستوران‌ها و هتل‌ها و حتي بازيگر و آوازخوان در تهران مشغول شدند. عده‌اي از آنان هم افراد تحصيل‌کرده و فرهيخته‌اي بودند که به فعاليت‌هاي فرهنگي خود در ايران ادامه دادند. همين باعث شد دولت براي عده‌اي مجوز اقامت موقت صادر کند.

در عرصه‌ي فرهنگ کتاب‌ها، مقاله‌ها، پژوهش‌ها، عکس‌ها و فيلم‌هاي متعددي توليد شده که نشان از تأثير و تأثر فرهنگي دو ملت دارد. تأسيس انجمن مطالعات ايران و انتشار کتاب سه‌جلدي مطالعات ايراني، انتشار دست‌کم هشت عنوان مجله و راه‌اندازي يک ايستگاه راديويي به زبان لهستاني که روزانه چند ساعت براي مهاجران برنامه پخش مي‌کرد از جمله کارهاي فرهنگي لهستاني‌ها در ايران بود. 

در اردوگاه‌ها کارگاه‌هايي داير شده بود و زناني که آنجا مانده بودند، براي سربازان لباس مي‌دوختند. بچه‌ها در آموزشگاه‌هايي که وزارت فرهنگ در تهران و اصفهان داير کرده بود، علاوه بر درس‌هاي معمول مي‌توانستند قاليبافي و حکاکي هم يادبگيرند. بيش از يک سال از حضور آنا و مادرش در ايران مي‌گذشت و از رفتن خبري نبود. ۱۰ آموزشگاه مخصوص لهستاني‌ها در تهران و هشت آموزشگاه هم در اصفهان براي ۲۳۰۰ کودک يتيمي که آنجا اسکان داده شده بودند ايجاد شد. آنا نواختن پيانو را که در کودکي آموخته بود، در آموزشگاه پناهجويان ادامه داد. اما جيره‌ي پولي اندکي که به پناهجويان مي‌دادند مدتي بعد قطع شد و ماندن در اردوگاه را دشوارتر کرد.

کارگا خياطي مهاجران لهستاني در تهران - عکس از نيک پارينو - ۱۹۴۳

روزها و هفته‌ها از پي هم مي‌گذشتند و انتقال مهاجران به کندي انجام مي‌شد. خروج از اردوگاه دشوار بود اما ناممکن نبود. دو راه وجود داشت: يا فرد بانفوذي دنبال کسي مي‌آمد يا بايد فرار مي‌کردند. مادر آنا تصميم گرفت راه دوم را انتخاب کند. چراکه گمان مي‌کرد با ماندن در ايران احتمال برگشتن به خانه وجود دارد؛ همه فکر مي‌کردند کريسمس بعدي را در خانه جشن مي‌گيرند. شبانه از اردوگاه بيرون زدند و خيلي زود به عنوان خدمتکار در خانه‌ي فردي ثروتمند ساکن شدند. آنا بيست‌وشش‌ساله بود و در اوج زيبايي جواني. در اين بين سرگردي که به آن خانه‌ رفت‌وآمد داشت، دلباخته‌ي آنا شد. اندکي بعد آن دو ازدواج کردند و به اين ترتيب آنا تابعيت ايراني پيدا کرد و در کنار حدود ۳۰۰ لهستاني ديگر، جزو معدود مهاجراني بود که در ايران ماندگار شد.

تا دوسال بعد، يعني پايان جنگ در ۱۹۴۵، طبق توافق نخست‌وزير لهستان با مقامات مسکو، همه‌ي مهاجران سفر ناگزير خود را از راه بندر خرمشهر ادامه دادند. جنگ‌زدگاني که به اميد بازگشت به خانه، شش سال دربه‌دري را تاب آورده بودند، ايران را به مقصدهايي که برايشان تعيين شده بود ترک کردند. لبنان، فلسطين، هند، نيوزيلند، مکزيک و چند کشور آفريقايي مقصد نهايي مهاجران بود.

بناي يادبود کشته‌شدگان لهستاني در گورستان کاتوليک‌هاي تهران

آنا و مادرش ايران را به عنوان وطن دوم خود برگزيدند و سوداي بازگشت به ورشو را به گورستان آرزوهايشان سپردند. مادر آنا در نودوشش‌سالگي در تهران درگذشت. سرگرد در اثر تصادف رانندگي جان باخت. پس از او آنا براي امرار معاش و ادامه‌ي زندگي به آموزش پيانو پرداخت. تنها فرزند «آنا بورکوفسکا افخمي مهاجر» مدتي بعد درگذشت و يک نوه برايش جاگذاشت. آنا در سال ۱۳۸۷ در ۹۲ سالگي در تهران درگذشت. پيکر او بر دوش همسايه‌ها و معدود اقوامش در گورستان دولاب، کنار دوهزار هموطن و چند قدمي مادرش به خاک سپرده شد. ۹ بعد سال در ارديبهشت ۹۶ هلنا استلماخ، آخرين بازمانده‌ي مهاجران در تهران نيز درگذشت. گفته‌ مي‌شود حالا فقط يک نفر از مهاجراني که در ايران مانده بودند در قيد حيات است و در انزلي زندگي مي‌کند.

سنگ مزار آنا بورکوفسکا در گورستان کاتوليک‌ها

گورستان کاتوليک‌ها که در شرق تهران، در محله‌ي قديمي دولاب قرار دارد، مختص پناهجويان لهستاني نيست و مزار شهروندان کشورهايي نظير فرانسه، ايتاليا، چک، روماني، اوکراين، روسيه و... هم آنجا هست. اما بخش بزرگي از گورستان به لهستاني‌ها تعلق دارد و و زير نظر سفارت لهستان اداره مي‌شود. به همين سبب به «قبرستان لهستاني‌ها» مشهور است.

در اين گورستان که حدود ۱۵۰ سال قدمت دارد، دو بناي يادبود نيز جلب توجه مي‌کند. اولي در مرکز بخش لهستاني‌ها قرار دارد که براي اداي احترام به جان‌باختگان اين مهاجرت تاريخي بنا شده و ديگري تنديسي سنگي منقش به طرح عقاب سفيد لهستاني‌هاست که سمت چپ آن اسامي مهاجراني نوشته شده که در درياي خزر غرق شده‌اند و سمت راست آن اسم جان‌باختگاني است که در گورستان‌هاي خرمشهر و قزوين مدفونند.  

گورستان دولاب بيشتر از آنکه جايي براي زاري کردن براي عزيزان از دست رفته باشد، حکم مکاني توريستي دارد و اندک بازماندگان و نوادگان مهاجران، اغلب در لهستان يا ساير نقاط دنيا ساکنند و به ندرت سر اين مزارها حاضر مي‌شوند. علاوه بر اين، گورستان‌هايي در تهران، انزلي، قزوين، اصفهان، مشهد، خرمشهر، و اهواز امانتدار ابدي پيکرهاي ۲۸۳۶ تن از مهاجرانند. از نظر تعداد، تهران با ۱۹۳۷ مزار بزرگترين آرامگاه لهستاني‌ها را در خود دارد. گورستاني که هرچند کمترکسي از تاريخچه‌ي آن باخبر است اما يادگاري است از روزهاي سخت ملتي رنج‌کشيده که گوشه‌اي از تاريخ دو کشور را يادآوري مي‌کند.

قطعه‌ي لهستاني‌ها در گورستان کاتوليک‌هاي تهران

روي اکثر سنگ‌هاي يک شکل گورها، عدد ۴۲ به چشم مي‌خورد: ۱۹۴۲ سال ورود به بهشت! قبل از اين عدد، اعداد بسيار متفاوتي ديده مي‌شود؛ بعضي‌ها در سنين پيري به ايران پاگذاشتند و اينجا آرام گرفتند. اما تعداد بسيار زيادي از گورها اعداد تکان‌دهنده‌اي بر خود دارند: «۱۹۴۲ – ۱۹۴۲». نوزادان و کودکان بسياري در آوارگي و غربت زاده‌ شدند و دور از ميهن اجدادي‌شان جان دادند. آنها بسيار زودتر از «بزرگان» جهان دانستند که جهانِ آکنده از خشونت، خونريزي، ستم و بهره‌کشي جايي براي زندگي نيست.

-پي‌نوشت: اين گزارش با نگاهي به زندگي و خاطرات آنا بورکوفسکا و تلفيق آن با داده‌هاي تاريخي نوشته شده است.


نویسنده : ميثم خدمتي
منبع : ایسنا

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید



تگ ها