City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

«ذبيح» کارگر افغان که شهيد مدافع حرم شد (1394/09/24)

شهيد «ذبيح‌الله بابايي» شهيد مدافع حرم افغان است که پابه‌پاي برادران ايراني خود راهي سوريه شده بود و در آخر به جرگه شهيدان مدافع حرم پيوست.
«ذبيح» کارگر افغان که شهيد مدافع حرم شد

به گزارش بزنيم بيرون ، عاشق که باشي براي تو مرز و کشور معنا ندارد. افغان‌ها هميشه در کنار برادران مسلمان خود در تمام جبهه‌هاي جنگ و مبارزه عليه باطل حضور داشته‌اند و خاطره سال‌هاي دفاع مقدس پر از جوانان افغاني است که در کنار برادران ايراني و مسلمان  خود به دفاع از دين و کشور پرداخته و در اين راه شهيد و مجروح شده‌اند و حالا اين قصه دفاع از دين و مذهب به جبهه‌هاي سوريه و دفاع از حرم کشيده است. ذبيح‌الله هم يکي از همين جوانان است که براي دفاع از حرم حضرت زينب(س) چند ماه پيش راهي کشور سوريه شد تا او هم از قافله شهداي مدافع حرم جدا نماند.

ذبيح کارگر ساختمان بود که ناگهان خبرآوردند راهي سوريه شد

«ذبيح‌الله بابايي» جوان 18 ساله‌اي است که سه سال پيش کشور را به مقصد ايران ترک مي‌کند. با اينکه در افغانستان بچه‌درسخوان بوده و عاشق تحصيل، به ايران که مي‌آيد به ناچار دنبال کار و درآمد مي‌رود. در اين سال‌ها دور از خانواده‌ در کنار عمو و عموزاده‌ها زندگي مي‌کند و تمام سختي‌هاي زندگي و کار دشوار را تحمل مي‌کند تا اينکه هواي جبهه و شهادت به سرش مي‌زند. «اکبر بابايي» عموي ذبيح‌الله صحبت درباره برادرزاده را اينگونه شروع مي‌کند: «ذبيح 3 سال پيش براي کار و تامين مخارج خانواده اش از افغانستان به ايران آمد. اوايل کنار من به عنوان کارگر در ساختمان سازي کار مي کرد. کمي بعد که مهارت کسب کرد از من جدا شد و خودش مستقل مشغول به کار شد. تا چند ماه پيش در يک ساختمان در حال ساخت در خيابان طالقاني در مرکز شهر به کار بود تا اينکه خبر رسيد او به لشگر فاطميون پيوسته و عازم جبهه هاي نبرد در کشور سوريه شده است.»

آنقدر هم‌وطن‌هاي افغانش راهي سوريه شده بودند که خبر سفر ذبيح‌الله براي عمو چندان عجيب نبوده است. «شنيدن خبر رفتن او به سوريه براي ما عجيب نبود، زيرا بسياري از اتباع کشور ما براي دفاع از حرم مطهر عازم اين کشور شده بودند. تقريبا چند ماهي از حضور او نگذشته بود که خبر شهادتش رابه ما دادند. پيکرش را روز پنجم آذر به خانه ما آوردند و با حضور گرم هم شهري ها و اهالي محله تشييع شد.»

ما افغاني‌ها عاشق علي (ع) هستيم

 عموي کوچکتر شهيد بابايي از ارادت و علاقه خاص خانواده شان به ائمه اطهار و معصومين(ع) صحبت مي کند و مي گويد: «برخلاف تصور بسياري از افراد که گمان  مي کنند ما افغاني ها ارادت زيادي به امامان نداريم بايد بگويم که عشق امام علي(ع) و فرزندانش از کودکي با ما عجين شده است و حاضريم براي ادامه دادن راه آن ها و حتي دفاع از حرم مطهرشان جانمان را هديه کنيم. ذبيج جوان ما رفت تا شهادتش شروع شهادت طلبي و دفاع از دين در ميان ما باشد.»

زن عموي شهيد بابايي هم از لحظه دادن خبر شهادت او به خانواده اش برايمان صحبت مي کند و مي گويد: «وقتي خبر شهادت ذبيح را دادند، شوکه شديم. اصلا آمادگي شنيدن اين خبر را نداشتيم. خيلي سخت بود. کسي حاضر نبود خبر شهادت ذبيح را به مادرش بدهد. به همين خاطر اول به پدرش زنگ زديم و گفتيم که او مجروح شده است. اما انگار پدرش، از ناگفته هاي ما خبر داشت و گفت راستش را بگوييد من تحملش را دارم. ذبيح شهيد شده است؟ »

«زهرا نظري» از مادري مي‌گويد که از آن سوي مرزها خبر شهادت پسر را مي‌شنود: «نمي دانم آن روز چطور خبر شهادت ذبيح را به مادرش دادند و حالا او چطور در آن طرف مرزها، عزادار پسرش مانده است. گرچه او چند دختر و پسر ديگر جز ذبيح دارد اما من مي دانم که براي مادر فرقي نمي کند داغ فرزند کمر شکن است. حتما مادر ذبيح با اين جمله به خودش تسکين و دلگرمي مي دهد که فرزندش را در راه دفاع از حرم حضرت زينب(ع) داده است. خوش به سعادت ذبيح که اين سرنوشت و مرگ متفاوت را براي خود رقم زده است.»

ذبيح کارگري مي کرد و پول آن را براي پدر و مادر مي فرستاد

حالا نوبت آن است که سراغ برادر بزرگتر ذبيح‌الله برويم تا او از برادر و عزمش براي شهادت بگويد: «ذبيح پسر زحمتکش و مومني بود. مزد روزها کارگري اش را براي پدرو مادرم مي فرستاد. گرچه کارگري او را خسته مي کرد؛ اما هيچ وقت نمازش قضا نمي شد. در مراسم هاي مذهبي شرکت مي کرد. ماه هاي محرم در حسينيه هاي همشهري هايمان حضور پيدا مي کرد و براي اهل بيت(ع) عزاداري مي کرد.»

«جواد بابايي» هم دوباره از ارادت افغان‌ها به ائمه مي‌گويد: «ما افغاني ها ارادت خاصي به ائمه معصومين و اهل بيت (ع) داريم و فدا شدن در راه آن ها را يک وظيفه مي دانيم. ذبيح از من کوچک‌تر بود؛ اما درس هاي زيادي به من و خانواده‌ام داد. وقتي گفت مي خواهد به سوريه برود، اولش کمي مخالفت کرديم؛ اما او پاي تصميمش ماند و با دوستانش به سوريه رفت.» برادر بزگتر ذبيح‌الله مي‌گويد هر کار کرده‌اند که ذبيح‌الله بي‌خيال اين سفر شود. «حتي من به او پيشنهاد دادم که به ترکيه برود که هم درس بخواند؛ هم کار کند؛ اما هر چه کرديم قبول نکرد.»

ما سال‌هاست که مي‌جنگيم

«جويا بابايي» پسر عمو و دوست صميمي شهيد بابايي هم به زبان خودش روزهاي سفر به سوريه ذبيح‌الله روايت مي‌کند: «با حمله تکفيري‌ها به سوريه و در خطر قرار گرفتن حرم حضرت زينب(س)، بسياري از افغاني ها براي دفاع از حرم خواهر امام حسين(ع) به سوريه رفتند. اطلاع دارم بسياري از افغانستاني‌ها که در سوريه بودند، جانانه از حرم اهل بيت(ع) دفاع کردند. همچنين افغانستاني‌هاي ديگري که در کشور افغانستان و ساير کشورها بودند به سوريه رفتند. ذبيح هم راه آنها را ادامه داد و براي اعزام، به واحد ثبت نام لشگر فاطميون رفت.»

او از رشادت هاي هم وطنانش در مقابل طالبان هم مي گويد: «ما سال هادر افغانستان با ظلم طالبان دست و گنجه نرم کرده ايم و دفاع از دين و ناموس براي ما يک دفاع ارزشمند است.»

حرف‌هاي جويا پر از درد است؛ دردي که سال‌هاست افغان‌ها با آن زندگي مي‌کنند. افغان‌هايي که دستانشان هميشه بوي کار و تلاش و غيرت مي‌دهد و اين غيرت مدت‌هاست ذبيح‌الله و ديگر هم‌وطن‌هاي سخت‌کوش بي‌ادعايش را به هواي دفاع و شهادت راهي جبهه‌هاي جنگ مي‌کند.

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید



تگ ها