City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

گشت و گذار ميان خانواده‌هاي کار در دروازه غار (1394/09/27)

گذري چند ساعته در کوچه پس کوچه هاي محله اي که به قلب تهران شهرت دارد اما اين روزها حال و روز خوشي ندارد. روايت ما از خانواده هاي کار محله دروازه غار تهران را بخوانيد:
گشت و گذار ميان خانواده‌هاي کار در دروازه غار

به گزارش بزنيم بيرون ، «۳۵ درصد متکدي هاي جمع آوري شده را گروه هاي خانوادگي تشکيل مي دهد. اين کلوني خانوادگي بيشتر افرادي با عنوان غربتي و اتباع بيگانه هستند که تمرکز آنها در سه محله هرندي(يعني همان دروازه غار)، جنوب بازار تهران و لب خط (يعني همان شوش) است.» اين خبري بود که ما را بر آن داشت تا براي سردرآوردن از آنچه که گفته شده راهي يکي از اين سه محله؛ يعني محله دروازه غار شويم که اين روزها به دليل آتش زدن محل اسکان کارتن خواب ها، حسابي بر سر زبان ها افتاده است. البته تا قبل از اين اتفاق هم دروازه غار به عنوان محلي که در آن متکديان، معتادان و اراذل و اوباش به سر مي برند بر سر زبان ها بوده؛ به طوري که آدم هاي عادي هيچ وقت در خودشان اين جرات را نمي بينند که بعد از غروب خورشيد حتي اگر کلاهشان هم در اين محدوده افتاده باشد براي برداشتنش برگردند. مجله مهر با کمک يکي از افرادي که کارش در محله دوازه غار، شناسايي افراد نيازمند است به سراغ خانه هايي رفته که در آنجا خانواده هاي کار زندگي مي کنند. البته خانه هايي که ديگر تنها نام خانه را با خود يدک مي کشند و بيشتر شبيه بيغوله هايي هستند که نمي توان نام آن را جايي براي زندگي گذاشت.

آدم ها يا پير هستند يا خميده
اينجا قلب تهران است. جايي که انگار هيچ شباهتي با هيچ جاي تهران ندارد. نه آدم هايش، نه کوچه و پس کوچه هايش. آدم هاي اين محله انگار يا پير هستند يا خميده... پير و جوان هايي که تقريبا از رنگ موهايشان مي توانستيم بين شان تفاوت قائل شويم. آن هم با چهره هايي که انگار با آب و شانه دشمني ديرينه دارند. البته مي توان آنها را در انواع مختلفي هم دسته بندي کرد. عده اي از آنها از جمله کساني اند که با ديدن تازه وارد تا سر از کارش درنياورند بيخيال نگاه کردن و حتي تعقيب کردن آنها نمي شوند. عده اي آنقدر سرشان گرم است که مشغول کار خودشان هستند و عده اي ديگر هم چهره شان داد مي زدند اصلا در اين دنيا نيستند...

بچه محل درآمدشان است
بعد از عبور از چند کوچه تنگ و باريک و فرسوده به انتهاي بن بست با دري فرسوده و قديمي تر از عمر ديوارهاي کوچه رسيديم. وارد خانه اي شديم که بايد چند پله پايين مي رفتيم تا به حياط مي رسيديم. دو خانم در حال شست و شوي لباس و آب پاشي حياط بودند. سراغ بچه هايشان را که گرفتيم گفتند سفر هستند. وقتي متوجه شديم کسي جوابمان را نمي دهد از پله هاي سيماني قديمي بالا آمديم و به سمت در رفتيم. فردي که راهنماي ما بود علت چنين جوابي را اينطور توضيح داد: «بچه هايش خانه هستند؛ از ترسش گفت سفرند. ترسيد از بهزيستي باشيد و بخواهيد بچه هايشان را ببريد. آنها از اين اتفاق وحشت دارند. از يک طرف بچه محل درآمدشان است و از سوي ديگر به هر حال بچه شان است و مهري هم به آنها دارند و دوست ندارند ازشان جدا شوند.»

۲۰ ميليون خرج عمل پايم مي شود
وارد کوچه ديگري مي شويم که البته به باريکه راهي فرسوده با ديوارهايي که کم مانده روي خودش خراب شود بيشتر شباهت دارد. بعد از چندبار ضربه زدن به در آهني پسر بچه اي ۵-۶ ساله در را برايمان باز مي کند. خانه اي که تنها يک اتاق ۹ متري داشت و يک انباري ۴ متري. در همان انباري زن و شوهري با دو فرزندش زندگي مي کردند که البته در آهني اش قفل بود و معلوم مي شد کسي در خانه (يعني همان انباري ۴متري) نيست. وارد اتاق ۹ متري که بوي نم شديد آن ما را يک قدم به عقب راند، شديم. مردي روي يک پتوي فرسوده نشسته بود و سيگار مي کشيد. يک اجاق گاز تک شعله و يک شيشه روغن هم در گوشه اي از خانه تنها وسايلي بود که در اين اتاق به چشم مي خورد. مردي که روي پتو نشسته بود را سيد صدايش مي کردند و چند سالي مي شد از روستاهاي مازندران راهي تهران شده است. ۳۲ سال بيشتر ندارد و از زماني مي گويد که در دريا وقتي که شنا مي کرده پايش مي گيرد و براي آنکه رگ پايش را باز کنند با چاقو به اشتباه عصب پايش را مي برند و فلج مي شود. خيلي لاغر است و معلوم نيست از حمام نرفتن پوستش سياه است يا پوستي تيره دارد. انگار براي کم کردن درد پايش موادمخدر هم مصرف مي کند... حالا براي درمان به ۲۰ ميليون تومان احتياج دارد و با زن و ۴ فرزندش راهي تهران مي شود: «۳-۴ سال مي شود که براي درمان به تهران آمديم اما خرج پايم خيلي زياد مي شود و من هم از کار افتاده شده ام و نمي توانم کار کنم. سواد هم ندارم. همسرم هم همينطور. پولي هم ندارم بچه هايم را به مدرسه بفرستم براي همين آنها از صبح به سرکار مي روند.» چندان تمايل ندارد بگويد چه کاري اما وقتي پاپي اش مي شويم با بي حوصلگي مي گويد: «سرچهارراه کار مي کنند. گل، دستمال کاغذي و فال مي فروشند. مجبور شوند اسفند دود کرده و شيشه ماشين هم تميز مي کنند.»

به خاطر نام شهيدشان از اين محل نمي روند
در مدت زماني که مي خواهيم خود را به خانه ديگري برسانيم کسي که همراهمان است مي گويد: «بيشتر کساني که در اين محله زندگي مي کنند ديگر بومي محل نيستند. کساني هم که مانده اند به چند دليل است. عده اي مانده اند چون به محله شان عرق دارند. عده اي ديگر هم جزو خانواده هاي شهيد هستند که به دليل نام شهيدشان که سر در خيابان و کوچه هايشان مانده است دل رفتن ندارند و دسته ديگر آنهايي هستند که توان مالي تغيير مکان و محل شان را ندارند. باقي که قسمت عمده اي از اين محل را تشکيل مي دهند همه مهاجراني هستند که بخشي از آنها افغانه اند و بخش کثيرشان از شهرهاي شمالي و شهرهاي مرزي غربي و شرقي در اينجا زندگي مي کنند.»

آقا داماد چند چهارراه قُرُق کرده دارد؟
او از سبک زندگي متفاوت دستفروشان و گداهايي که در اين محل زندگي مي کنند مي گويد: «شايد باورش براي شما دشوار باشد؛ اما در اينجا کساني که به خواستگاري مي روند کسي از آنها نمي پرسد خانه، ماشين داريد و تحصيلاتت چقدر است؟ آنها از تعداد چهارراه ها و خيابان هايي مي گويند که قُرُق کرده اند. مثلا مي گويند چهارراه وليعصر براي ماست و هر کس که در آنجا بخواهد کاسبي کند بايد به ما اجاره بدهد! حتي بعضي از آنها دو سه زن دارند و با ۵-۶ بچه در يک اتاق ۶متري زندگي مي کنند و زن و بچه هايشان را براي دستفروشي و گدايي بيرون مي فرستند و خودشان تقريبا هيچ کاري نمي کنند.»

پس بخاري ما چي شد؟
از عجايب ديگر آنها اين است که وقتي متوجه شوند به يک نفر در آن محل کمک شده در کمترين زمان ممکن بقيه خبردار مي شوند و مي خواهند به آنها هم کمک شود: «اين آدم ها دست بگيرشان خيلي خوب است. به اينکه عده اي به آنها کمک برسانند عادت کرده اند. مثلا متوجه شوند به فلان خانواده بخاري داده اند سريع خبردار مي شوند و انتظار دارند به آنها هم بخاري بدهند. وقتي هم خراب شود آن را دور مي اندازند و به فکر تعمير کردنش نمي افتند. به زندگي با اين سبک عادت کرده اند. هر روز شهرداري کوچه و محل آنها را شست و شو مي کند؛ اما فردا محل پر مي شود از زباله. براي همين هر کس براي اولين بار با اين آدم ها روبرو شود سبک زندگي آنها برايشان عجيب است.»

بچه هاي قد و نيم قد که کارشان تکدي گري بود
در اين از کنار خانه اي عبور کرديم که بچه هاي قد و نيم قد از آن بيرون دويدند. خانه اي که سقف حمامش روي خودش خراب شده بود وديگر کار نمي کرد و باقي خانه هم در انتظار بود تا سقف بر روي سرش خراب شود. بچه هاي اين خانه کارشان تکدي گري است. بچه هايي که شايد سن بزرگ ترين شان به ۸ سال هم نمي رسد؛ اما حسابي سر و زبان دار بودند و خواسته هايشان را يکي يکي مي گفتند تا شايد يکي از آنها برآورده شود...

هشت خانواده در يک خانه
به خانه اي در يک بن بستِ کوچه تنگ ديگري رسيديم که درش باز بود و با اعلام حضور وارد شديم؛ اما به جز چند مرغ و خروس کسي به استقبالمان نيامد. خانه، از آن خانه هاي قديمي بود که تنها در فيلم ها ديده بوديم که صاحبخانه اش دائما غر ديرکرد اجاره اش را به مستاجرهايش مي زند. مصالح روي هم تلنبار شده بودند؛ بدون هيچ ظرافتي و چرک آبه هايِ خشک شدهِ رويِ ديوارهايِ ترک خوردهِ سيماني، نماي خانه را به بهترين شکل ممکن منزجر کننده کرده بود. کسي که در اين خانه گردي ها همراهي مان مي کرد گفت در اين خانه و  اتاق هايش هشت خانوار زندگي مي کنند. البته اينطور که به نظر مي رسيد کسي در اتاق ها نبود. وقتي قصد بيرون رفتن از حياط را داشتيم در يکي از خانه ها باز شد. پدر خانواده اين اتاق گفت: «من در اين اتاق ۹ متري با همسر و سه فرزندم زندگي مي کنم. البته غير از خودمان دوتا از بچه هاي برادرم را هم نگه مي دارم.» نامش مرتضي است و يکي از پاهايش از زانو قطع شده است که مي گويد تصادف کرده و همسرش هم يکي از چشم هايش نابيناست و کمي از نظر ذهني مشکل دارد. همسرش بچه به بغل از اتاقش بيرون مي آيد. کودک در آغوشش به نظر مي رسد خواب باشد و کله اش دائم به اين سمت و آن سمت مي افتد و مي گويد: «آقاي... چرا براي ما بخاري نياورديد؟!»

تا دو هفته پيش توالت نداشتيم
از کار و بارشان که مي پرسيم مرتضي مي گويد: «من خودم کفاشي مي کنم تا قبل از آنکه پايم را از دست بدهم پيک موتوري بودم. خانمم و بچه ها هم کارهاي ديگري مي کنند...» وقتي مي پرسيم چه کارهايي جواب سرراستي به ما نمي دهد. اتاقي که در آنجا نشسته اند ماهي ۲۰۰ هزارتومان کرايه اش است و مي گويد تا دو هفته پيش توالتش که براي هشت خانوار مشترک است هم خراب بوده و چند روزي مي شود که دوباره قابل استفاده شده است: «شرايط زندگي و پول درآوردن سخت است. هيچ کدام از بچه هايم مدرسه نمي روند و کار مي کنند. اينجا هم با ۷ خانواده ديگر زندگي مي کنيم آن هم با وضعيتي که تا دو هفته پيش توالت نداشتيم و براي رفع حاجت مجبور بوديم از خانه بيرون برويم.» در آن خانه به نظر مي رسد جايي به نام حمام وجود ندارد. مرتضي اتاقکي را در گوشه اي از حياط نشان مي دهد که پر است از وسايلِ خرت و پرت و دائما مرغ و خروس ها هم در بين اين خرت و پرت ها در حال گذرند. اين انباري را نشانه اي از حمام داشتن مي نامد و مي گويد: «حمام دارد که الان انباري است. اگر حمامي جايي پيدا کنيم مي رويم. نباشد هم نمي رويم. در همين محل حمام عمومي هست که انگار خون پدرش را مي گيرد. براي يک دوش گرفتن ۱۰ هزار تومان بايد بدهيم...»

ديوارهايي با برچسب هاي کارتوني
به باقي اتاق هاي خانه سرک مي کشيم. يکي از خانه ها درش شکسته بود و داخلش کاملا معلوم. گاز سه شعله و تاقچه اي که روي آن ظرف رب و روغن مايع قرار داشت از قرار مرز آشپزخانه و اتاق بود. کل ديوارهاي خانه با برچسب هاي کارتوني تزئين شده بود. کمي که سرمان را به گوشه خانه متمايل کرديم متوجه شديم مردي زير پتو به خواب عميقي فرو رفته است. خوابي بسيار عميق...
 

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید



تگ ها