City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

هياهوي زايش و رويش بهاري در بازار هزارساله قزوين (1394/12/25)

بازار هزار ساله قزوين، اين روزها پر از هياهويي است که در رفت‌وآمد بهاري عابران و مشترياني که با فروشندگان گرم معامله و چانه‌زني‌اند؛ زاييده مي‌شود و حرف زيادي براي گفتن دارد.
هياهوي زايش و رويش بهاري در بازار هزارساله قزوين

به گزارش بزنيم بيرون ، اين بازار... اين بازار... امان از اين بازار؛ و چقدر حرف براي گفتن دارد اين بازار.

گذر بسياري از مردم قزوين اين روزها براي يک بار هم که شده به اين بازار هزار ساله مي‌افتد تا در آستانه بهاري ديگر در هياهوي مردمي که شوق خريدن دارند، نو نوار شوند.

شلوغ است؛ پر از همهمه‌اي ه نه فقط زير سقف بازار کهن قزوين؛ که بيرون از آن هم با صداي بوق‌هاي ممتد ماشين‌هاي آن خيابان شلوغ، رفت و آمد عابران و صحبت مشترياني که با دستفروشان گرم معامله و چانه‌زني‌اند؛ زاييده مي‌شود.

دستفروشاني در آن حوالي بساط پيراهن زنانه و دخترانه دارند و يکي‌شان در بعدازظهر معتدل اسفندماه روي بساطش دراز کشيده، آن ديگري کفش‌هاي پاشنه بلند زنانه آورده که چندين سال است از مد افتاده و خريدارچنداني ندارد و خلاصه هر کدام به هر نحو ممکن مي خواهد کالاي خود را به فروش برساند.

بالاي بساط يکي از دست فروشان، زني آمده و مي‌خواهد پيراهني را که به تازگي خريده، پس بدهد؛ اما از او اصرار و از فروشنده انکار. همچنان‌که زن اصرار مي‌کند، صداي مرد فروشنده کمي بالا مي‌رود که: «گردن کاسب را بزن؛ اما جنسش را پس نده» و زن به صرافت مي‌افتد که دست کم، دستفروش را راضي کند تا آن پيراهن را با يکي ديگر عوض کند...

پياده‌رو جلوي بازار شلوغ است و عابران تنگ هم راه مي‌روند، صداي غر زدن مردي مي‌آيد که مي‌گويد: «آقا نايست. خيابان که جاي ايستادن نيست!» و کمي آن طرف‌تر صداي بلند مرد جواني که بر سر بساطش مي‌خواند: «کار مي‌کنم به خاطر عيالم، عيال بي‌خيالم».

در سراي سعدالسلطنه، آنجا که تا چند سال پيش بخشي از بازار بوده و اينک بازسازي شده است، کساني هستند که براي خريد بخشي از لوازم عيدشان به غرفه‌هاي صنايع دستي، شيريني‌ فروشي و عطاري مراجعه کرده‌اند.

زنان و مردان زيادي آمده‌اند تا خانه‌هايشان را با زينت صنايع دستي ظريف اين بازار کهن بيارايند، سفره‌هاي هفت‌سين را با آن رنگ و لعاب بخشند و سر و وضع خود را با لباس‌هاي سنتي‌اش نو نوار کنند.

در مغازه عطاري، زناني که چند قلم خريد کرده‌اند، وقتي از فروشنده تخفيف مي‌خواهند، صداي فروشنده را درمي‌آورند که چرا مانتوي ۱۰۰ هزار توماني مي‌خريد، تخفيف نمي‌خواهيد. آن‌وقت چند قلم جنس از عطاري خريده‌ايد توقع تخفيف داريد؟

غرفه ديگري هم هست که در آن سوي گذر و چند پلاک پايين‌تر قرار گرفته و صنايع دستي و عروسک‌هاي دست‌دوز زنان روستاهاي «اردبيلک» و «الولک» را مي‌فروشد. اين عروسک‌ها برخي‌هايشان وصف حال مادري با نوزاد پيچيده در قنداق است که روي پاي مادر به خواب رفته و غرفه‌اش از آن غرفه‌هاي مخاطب‌پسند است.

در گوشه ابتداي غرفه، صندوقي تعبيه شده و روي آن، کاغذي با اين مضمون چسبانده‌اند: «به ازاي عکس‌برداري از اجناس اين مغازه، مبلغي «به قدر همت» به نفع کودکان مبتلا به سرطان دريافت مي‌گردد.»

با گذران يک به يک غرفه‌ها و خروج ازآن سراي تاريخي و مسجدالنبي(ص)، از يک راه ميان‌بُر به بازارمي‌رسي و پا به درون ميدان کوچکي مي‌گذاري که يک سوي آن، مغازه‌هاي لباس‌فروشي قرار دارد و آن طرف هم لوازم خانگي. حجره‌اي هم که تا همين چند سال پيش به ظاهر مسگري بود و چند تکه لوازم مسي هم در آن به فروش مي‌رفت، اکنون از سرخي مس بي‌خبر مانده است.

در اين قسمت از بازار، شلوغي و رفت و آمد، زير طاق آبي‌رنگ آسمان جان مي‌گيرد و تازه در اين ازدحام، بازار معنا مي‌يابد.

در يکي از مغازه‌ها که مانتو و شلوار زنانه مي‌فروشد، مرد فروشنده مشتري‌هايي را راهنمايي مي‌کند که هيچ کدام هم کارشان به خريد ختم نمي‌شود و بي‌آنکه چيزي بخرند، از کنار اجناسش عبور مي‌کنند. وي همچنانکه قيمت مانتوهاي چيده شده در بيرون از مغازه را اعلام مي‌کند، از کسادي کسب امسال مي‌گويد و اينکه سال‌هاي گذشته در آستانه عيد هيچ وقت مغازه‌ها به اين اندازه خلوت نبوده است.

فروشنده‌اي هم که گل‌هاي مصنوعي رنگارنگ از در و ديوار مغازه‌اش بالا رفته و به سقف رسيده است، در حالي که با گوشي موبايلش سرگرم شده، از اين که به گفته خودش امسال کسب آن‌ها نسبت به سال گذشته يک پنجم شده است، گلايه دارد؛ مثل فروشنده آن پتوفروشي که مي‌گويد: «پارسال، اين موقع حتي فرصت حرف زدن با کسي را هم نداشتم؛ اما امسال...» و با تکان دادن سر و لبخندي حاکي از گلايه، حرفش را قورت مي‌دهد.

در انتهاي بازار، آنجاکه اسباب استيل و فلزي مي‌فروشند، پيرمردي باموهاي سپيد و پوست روشن در يکي از مغازه‌ها روي زمين نشسته و با دستگاه مخصوصش مشغول ساختن يکي از اجناس استيل است که از سقف و ديوارهاي مغازه آويزان شده است؛ قيف، شيرجوش و ظروفي که قسمت پايين آن مخروطي شکل است و به گفته پيرمرد، نفت در آن نگه مي‌دارند.

پيرمرد بعد از توضيحات در باره اجناس حجره‌اش و گفت‌وگو درباره اينکه با تمام شدن فصل سرما، بازارش کسادتر مي‌شود، وقتي که برايش از خدا برکت مي‌خواهي، انگار درست صدايت را نشنيده است که با لهجه قزويني‌اش مي‌گويد: «آن که بله؛ راضي‌ام از خدا، خيلي راضي‌ام.» و مي‌خندد.

در امتداد اين گذر خلوت، با پشت سر گذاشتن چند مغازه که در آن چاقو و کمربند مي‌فروشند و يک لباس‌فروشي زنانه دقيقا در کنار آن جاي گرفته است، يک مغازه موبايل‌فروشي ديده مي‌شود که تعدادي تُنگ ماهي و يک آکواريوم قرار گرفته و يک پسر نوجوان جلوي درب آن ايستاده است.

در آکواريومي که پر از ماهي‌هاي قرمز لاغر و رنگ‌پريده است و ماهي‌هايش دانه‌اي هزار تومان به فروش مي‌رسند، ماهي‌هاي مرده‌اي ديده مي‌شود که جسم بي‌جانشان با فشار اکسيژن و آب داخل آکواريوم بين ماهي‌هاي زنده بُر مي‌خورد.

در خلوتي اين قسمت از بازار، يک پارچه‌فروشي وجود دارد که پارچه مخصوص لباس‌هاي کردي عرضه مي‌کند و يک سوي درب ورودي مغازه، طاقه‌هاي پارچه کردي و در سوي ديگر صندوق‌هاي فلزي آبي‌رنگ قرار گرفته است.

فروشنده که پشت پيشخوان مغازه در حال نماز خواندن است، با تمام شدن نمازش توضيحاتي درباره اجناس مي‌دهد، درباره آن پارچه سفيد رنگ توري و پولکي که مخصوص لباس عروس است و اينکه قيمت پارچه‌هاي مغازه از متري ۱۵ هزار تومان شروع مي‌شود تا ۳۰ و ۴۰ هزار تومان و قيمت‌هاي بالاتر.

در مغازه ديگري که لباس مردانه و کت و شلوار مي‌فروشد و مساحتش شايد کمتر از ۱۰ مترمربع باشد، يک کت کوچک بچه‌گانه آويخته شده است و پسربچه‌اي با سر تراشيده و کاپشن چرم‌مانند قهوه‌اي‌رنگي بر تن همراه پدرش و چند مرد ديگر با لبخندي بر لب، نگاهش را به آن سمت مي‌دوزد.

قسمت‌هاي ديگر بازار اما شلوغ‌تر است؛ مثل آنجايي که يک پسر جوان با ظاهر کاملا امروزي و لباس و مدل موهايي که حکايت از مد پسندي وي دارد، جلوي درب مغازه ترمه‌فروشي نشسته و با گوشي موبايلش خود را سرگرم کرده است تا وقتي که مشتري‌ها هنگام رد شدن، قيمت ترمه‌ها را پرسيدند، پاسخشان را بدهد و احيانا، مشتري‌ها را راه بيندازد.

شايد پرشورترين قسمت بازار آنجايي باشد که حاجي‌فيروز با لباس‌هاي سرخ‌رنگ و چهره سياه و زغالي‌اش، بر دايره سرخ کوچکي مي‌زند و آواز سر مي‌دهد: «حاجي فيروزم من، حاجي فيروزم من، فقط يک روزم من» و مردمي که از آن لذت برده و هيجان گرفته‌اند، اسکناس‌هاي ۵۰۰ توماني و هزار توماني درون دايره کوچکش مي‌اندازند.

در اين هياهو پسرک گل‌فروش که لباس زمستاني به تن دارد، به سويت مي‌آيد و در انتهاي اين فصل سرد، گل‌هاي بافتني به تو تعارف مي‌کند و بانويي به خواهرش مي‌گويد که چه خوب است از اين‌ها بخري و زمستان و بهار خانه‌ات را با آن زيبا کني.

دستفروشي که در حاشيه مسير بساط پهن کرده، پارچه‌هاي گلدار رنگارنگي با خود آورده که انگار سبزي و نشاط گل‌هاي بهاري بر آن نشسته است و قدر سال‌ها، حرف و خاطره دارد؛ پارچه‌هايي شبيه پارچه‌هاي پيراهن مادربزرگ و پرده‌هاي طاقچه‌اي که هميشه روزهاي اول عيد، گردسوز و چراغش روشن بود.

در ادامه اين راه تصادفي در پيچاپيچ بازار، پسرکي با پدرش ايستاده و کارتني در دست دارد که صداي نازک و ظريف آن، آشناست و اگر با لبخند، به درون کارتنش سرک بکشي خواهي ديد که بله؛ صداي جوجه‌هاي رنگي يک‌روزه است!

در ورودي بازار ميوه و تره‌بار هم اين صدا زير سقف بازار، گوش عابران را پر مي‌کند. زمين را که بنگري، چندتايي از آن‌ها را در کارتن بزرگي خواهي يافت و پيش از آنکه چيزي بپرسي، فروشنده نوجوان با سبيل‌هاي تُنُک تازه برآمده‌اش مي‌گويد: «هزار تومان».

زن ميانسالي که زن جواني را در کنار خود ديده، سر صحبت را باز مي‌کند و گلايه مي‌کند از اينکه بالا بودن قيمت‌ها نگذاشته آن‌ها چيزي بخرند و فقط راه رفته‌اند.

از زير سقف و طاق‌هاي بازار که بيرون مي‌آيي، جنس هياهو انگار فرق مي‌کند. انگار آدم‌هاي بيرون، نمي‌دانند آن داخل چه مي‌گذرد.

مردي مقابل ورودي بازار، شيريني‌هايش را جعبه جعبه زير سقف آسمان روي هم چيده است و دو قدم آن سوي‌تر، مرداني ايستاده‌اند که روسري رنگارنگ ابريشم و ساتن نرم را دانه‌اي ۱۰ هزار تومان مي‌فروشند.

در بازگشت از بازار درختان اطراف که با وجود طي کردن زمستان هنوز سبز هستند و برخي نيز شاخه‌هاي خشک، ازمغان زمستانشان بوده است، دست به آسمان برده‌اند و پامچال‌هايي که قيمت ۱۰ هزار تومان، بر گلدان‌هايشان نشسته است، جلوي درب گل‌فروشي به زيبايي، خود را آراسته‌اند.

عطر و نام پامچال‌ها ياد سال‌هاي دور را برايت زنده مي‌کند و يک بار ديگر با خود زمزمه مي‌کني: «گل پامچال، گل پامچال، بيرون بيا، بيرون بيا، فصل بهاره...»


نویسنده : میترا بهرامی
منبع : خبرگزاري مهر

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید



تگ ها