City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

درباره چهارراه امير اکرم چه مي دانيد؟ / نام اقوام رضاشاه بر خيابان هاي تهران (1395/05/10)

صلاة ظهر خرداد. خيابان‌ها هنوز شلوغ است و همه عجول. سرعت عابران آنقدر زياد است که هر لحظه بايد مواظب باشي مبادا از کسي، پياده يا سواره – موتورسواران همه جا هستند! – تنه يا ضربه‌اي بخوري. با اين حال چند لحظه يکبار بخشي از چهارراه به هواي سبز و قرمز شدن چراغ راهنمايي از حرکت مي‌ايستند و فرصت تعجيل و دويدن را به ديگران مي‌سپارند.
درباره چهارراه امير اکرم چه مي دانيد؟ / نام اقوام رضاشاه بر خيابان هاي تهران

به گزارش بزنيم بيرون ، روز بسيار گرمي است و عجيب نيست که همه مي‌خواهند زودتر خود را به زير سقفي برسانند. در ميان شلوغي چهارراه بوي کباب هم به مشام مي‌رسد و در ميان جمعيت عجول، سيل دکان‌داران و عابران است که از پله‌هاي کبابي سر چهارراه بالا مي‌روند. آن طرف‌تر فروشندۀ مسني بساط فروش جوراب و لباس خانه دارد و کمي آن‌سوتر پر است از مغازه‌هايي که ويترين‌هايشان را با چراغ‌هاي شمعي تزيين کرده‌اند و به کار فروش لوازم سفره عقد و لباس عروس مشغولند. چهره‌هاي ناآشنايي هم گاه گاهي از سمت شرق به اين سو مي‌آيند؛ جوان‌هايي با تيپ امروزي‌تر که شايد ساعتي قبل مقصدشان سفارت فرانسه بوده باشد. اينجا چهارراه امير اکرم تهران است. تقاطعي در بلندترين و يکي از شلوغ‌ترين خيابان‌هاي تهران. جايي بالاتر از چهارراه جمهوري، در محل به هم رسيدن خيابان وليعصر با خيابان‌هاي نوفل‌لوشاتو و لبافي‌نژاد.

اين تقاطع از قديم‌الايام بنام «امير اکرم» شناخته مي‌شده و هنوز هم به همين نام خوانده مي‌شود. نامي بازمانده از روزگار قديم و سال‌هاي مياني حکومت پهلوي‌ها که هنوز هم نه‌تنها براي ناميدن اين محل استفاده مي‌شود که روي بسياري از ساختمان‌هاي اطراف چهارراه از جمله بانک رفاه «شعبه امير اکرم» هم به چشم مي‌خورد.
 
نام بسياري از خيابان‌ها و معابر تهران پس از انقلاب تغيير کرد اما هنوز هم در بسياري جاها بنام قديمي خود خوانده مي‌شود. خيابان‌هاي فرشته، زعفرانيه، عباس‌آباد، تخت‌طاووس، چهارراه پارک‌وي از آن جمله‌اند. اما همه اين معابر نام‌هاي تازه دارند؛ فياضي، سرلشکر فلاحي، شهيد بهشتي، شهيد مطهري، شهيد چمران. «خيابان» امير اکرم هم چند سالي است نام خيابان لبافي‌نژاد را اختيار کرده اما «چهارراه» امير اکرم، نه تنها همچنان به نام پيشين خوانده مي‌شود که تلاشي هم براي انتخاب نامي تازه براي آن نشده است.
 
 
مردم درباره امير اکرم چه مي‌گويند؟

 
روزانه هزاران نفر از تقاطع خيابان وليعصر با خيابان‌هاي لبافي‌نژاد از يک سو و نوفل‌لوشاتو از ديگر سو، مي‌گذرند و بسياري نيز محل کار و کسبشان در آن حوالي است اما کمتر کسي است که فلسفه نامگذاري اين معبر را بداند و اگر هم بداند فردي که اين محل به نام او نامگذاري شده است را به درستي نمي‌شناسد.
 
جواني که در چهارراه امير اکرم فروشگاه لباس کودک دارد درباره نام اين محل مي‌گويد: «احتمالاً اسم صاحب زمين‌هاي اين منطقه بوده.» او وقتي مي‌فهمد که قرار است گزارشي از تاريخچه چهارراه تهيه کنم، از انجام اين کار نهي‌ام مي‌کند و با خنده مي‌گويد: «يکجا هم که دختر و پسر کنار هم هستند، شما سر و صدا مي‌کنيد و عوضش مي‌کنند.» منظورش امير و اکرم است که به واسطه نام اين چهارراه با هم همراه شده‌اند.
 
پيرمرد جوراب‌فروشي که از سه دهه پيش، هر روز از ساعت ۸ صبح تا پاسي از شب در نزديکي چهارراه امير اکرم بساط مي‌کند خاطرات بيشتري دارد. او با لهجه آذري از اين مي‌گويد که چهارراه امروز، پيشترها سه راهي بوده و از سمت غرب به باغ محل زندگي امير اکرم منتهي مي‌شده. او درباره رستوراني که نبش چهارراه است نيز مي‌گويد: «آن زمان اينجا يک طرف کافه آتن بود و طرف ديگر توليدي لباس آتن.» او حتي از يک عکاسي به اسم «عکاسي يونان» ياد مي‌کند: «همين‌جا پايين کافه آتن بود. حتي يکبار عکس خودم را برايم ظاهر کرد.»
 
 
در ميانه سخن گفتن با پيرمردي که يکي از هم‌سن و سال‌هايش مي‌آيد و با هم سلام گرمي مي‌کنند. پيرمرد تازه‌وارد خوش‌لباس و تر و تميز است و به نظر نمي‌آيد او هم اهل بساط کردن باشد، پس يا مشتري ثابت است و يا رفيق قديمي. پيرمرد آذري ماجراي گزارشم را براي دوست تازه از راه رسيده تعريف مي‌کند.
 
 
مرد شيک‌پوش که حسين موسوي نام دارد از وکلاي سابق دادگستري است و به گفته خودش ۷۴-۷۵ سال دارد هرچند به ظاهر سن‌اش بيشتر به نظر مي‌آيد. او به خاطر مي‌آورد که باغ محل زندگي امير اکرم - که او را از نظاميان زمان رضاشاه و از اقوام او معرفي مي‌کند - در بال غربي چهارراه امير اکرم فعلي بوده و از طريق ۲ در بزرگ آهني به خيابان پهلوي (وليعصر فعلي) راه داشته است. موسوي درباره کاربري پيشين بانکي که حالا پايين چلوکبابي وليمه، نبش چهارراه قرار دارد مي‌گويد: «بجاي اين بانک يک قنادي بود بنام پارک. بالا هم کافه بود، بعد از انقلاب کبابي شد.»
 
 
پيرمرد جوراب‌فروش که سال‌هاست در همان اطراف بساط دارد، استواري را به خاطر مي‌آورد که در همين محل پُست مي‌داده و به «رضاشاه» معروف بوده: «لباس افسري که مي‌پوشيد و باتوم به دست مي‌گرفت خودِ رضاشاه بود، با همان چشم‌ها و نگاه.» دوست وکيلش با تاييد حرف او مي‌گويد: «بله. شبيه رضاشاه بود و من مي‌دانم که نگهبان وزارت جنگ بود.» خاطره که مي‌گويند به هم نگاه مي‌کنند، گل از گلشان مي‌شکفد. لبخند مي‌زنند. از آن لبخندهايي که وقتي مي‌بيني انگار دارند در خيابان‌هاي همان روزها قدم مي‌زنند.
 
 
اطراف چهارراه امير اکرم پر است از بنکداري و توليدي پوشاک. يکي از صاحبان اين توليدي‌ها درباره پيشينه زمين‌هاي اطراف چهارراه امير اکرم مي‌گويد: «مي‌دانم که امير اکرم نام يک شخص بوده و اين زمين‌ها متعلق به او بوده. گويا از نظاميان خوشنام و خيّر دوران رضاشاه است.»
 
 
نمي‌دانم چرا تصور مي‌کند امير اکرم نام يک نظامي «خوشنام» است. تنها به اين خاطر که نامش را روي خيابان و چهارراه گذاشته‌اند يا واقعاً درباره کارهاي خير او چيزي شنيده است؟
 
پايين‌تر از چهارراه، مجتمعي هست که نام «مجتمع توليدي تجاري امير اکرم» را بر پيشاني دارد. با خودم فکر مي‌کنم لابد آدم‌هايي که روي فاکتور مغازه‌هايشان نوشته: «خيابان وليعصر، چهارراه امير اکرم، ساختمان امير اکرم» و هر روز بارها آدرس اين محل را به مشتري‌هايشان مي‌دهند دستکم بايد شناختي کم يا نام و نشاني از اين «امير اکرم» داشته باشند. از اولي که مي‌پرسم، همسايه‌اش را معرفي مي‌کند. همسايه که آقايي بنام شاه‌شقاني است، مختصري درباره زمين‌هاي محل احداث مجتمع مي‌گويد و باز با شک و ترديد همان عنوان «نظامي زمان رضاشاه» را براي توصيف امير اکرم به کار مي‌برد اما براي دانستن اطلاعات بيشتر به مشاور املاکي همان حوالي ارجاع مي‌دهد.
 
 
آدرس بنگاه را روي کاغذ مي‌نويسد و به دستم مي‌دهد. جايي ته يک بن‌بست در خيابان کاخ (فلسطين فعلي) است. نام بنگاه‌دار عبدالله طاهري است. ۷۱ ساله است و به واسطه شغلش بسياري از ملاکان منطقه را از قديم تا امروز مي‌شناسد. امير اکرم را نيز خوب مي‌شناسد. هم از او مي‌داند و هم از سرگذشت زمين‌هايش.
 
خودش بچه محله شاپور است اما سال‌هاست در اين منطقه بنگاه دارد. طاهري درباره شخص امير اکرم مي‌گويد: «اين‌ها جز با ظلم مگر مي‌توانستند باغ و زمين داشته باشند؟ اين تيمسار هم مستثني نبود. ولي سالي ۱۰ شب روضه برگزار مي‌کرد که بگويد آدم مذهبي‌اي است.»
 
او با آب و تاب تعريف مي‌کند که: «چهارراه امير اکرم و ساختمان‌هاي اطرافش همه روي سنگ و کلوخ بنا شده‌اند. همين حالا هم زمين را بکنند، به سنگ و کلوخ مي‌رسند. تيمسار امير اکرم که تيمسار زمان رضاشاه بود باغي داشت که از سر چهارراه فعلي تا سر صبا (خيابان برادران مظفر فعلي) و آن طرف تا شانزه‌ليزه و پاساژ ادامه داشت. اواخر عمرش شروع کرد به فروختن زمين‌هايش. اکثراً هم به يهودي‌ها فروخت. به حرير طلوع، شمس، آريل. بعدتر هم که مرد، وراثش به ديگران فروختند. به درفشان، رياحي، ميرزايي و ...»
 
بعد از فروش زمين‌ها آرام آرام ساخت مغازه‌ها و خيابان جديدي که به سمت غرب مي‌رفت، آغاز شد: «گمانم سال ۳۵ بود. من سن‌ام خيلي زياد نبود اما درست خاطرم هست که اينجا را جاده کشيدند. نبش چهارراه کافه قنادي شد. بالايش بار بود. کمي آن طرف‌تر مغازه‌اي بود به اسم «دنياي هنر» که لباس و تخت اتاق بچه مي‌فروخت و مال آقاي شکوه بود. نبش پايين خيابان فرانسه هم خانه‌اي بود متعلق به يک ملاک اصفهاني که اسمش خاطرم نيست. باز پايين‌تر کوچه گودرز بود و حمامي به اسم جلوه‌فرد که هنوز هم هست. آن پايين فقط سه مغازه داشت که يکي کاغذفروشي پلاستر و صاحبش آقاي سيار بود. پشت چهارراه هم خانه پدر ليلا، زن هويدا بود.»
 
 
 
 
امير اکرم به روايت رجال و تاريخ‌نگاران

هرچه مردمان کوچه و بازار اطلاعات ناقصي درباره امير اکرم دارند، رجال و مورخان اطلاعات متعدد و گاه متناقضي درباره او ارائه مي‌دهند. گروهي از او به عنوان چهره‌اي متنفذ، سخت‌گير و ظالم، برخي ساده‌لوح و کم‌سواد، عده‌اي جنگاور و مدبر ياد کرده و گروهي نيز او را حسود و خود کم‌بين دانسته‌اند. نخستين اختلاف درباره نسبت او با رضاشاه است. برخي او را پسرعمو و برخي ديگر نوه عموي رضاشاه معرفي کرده‌اند.
 
 
عطاءالله خان معين لشکر سوادکوهي از سرداران سپاه و اقوام رضاشاه در خاطرات خود که چند سال قبل در فصلنامه «گنجينه اسناد» به چاپ رسيد، امير اکرم را از سرداران سپاه رضاشاه معرفي کرده است: «چراغعلي‌خان سالار حشمت، نوه عموي رضا شاه‏ پهلوي بود که پس از کودتاي ۱۲۹۹ به "امير اکرم" ملقب شد و در سرکوبي امير مؤيد سوادکوهي در سال‌هاي  ۱۳۰۳- ۱۳۰۰ شمسي نقش بسزايي داشت.»
 
 
اما باقر عاقلي در کتاب مشهور خود «شرح حال رجال سياسي و نظامي معاصر ايران» از امير اکرم با عنوان «بزرگ‏مالکي درباري که توسط شاه به قتل رسيد» ياد کرده است. او که امير اکرم را پسرعموي رضاشاه مي‌داند، نوشته است: «امير اکرم اهل الشت سوادکوه و پسرعموي رضاشاه، از ملاکين و متولين مازندران بود. وقتي پسرعمويش به سلطنت رسيد، مدتي حکومت مازندران با او بود، سپس به تهران فراخوانده شد و معاونت وزارت دربار و پيشکاري وليعهد به او سپرده شد. چند بار در غياب تيمورتاش، سرپرست وزارت دربار شد و نزد شاه خيلي مقرب بود.»
 
 
فارغ از نسبت او با رضاشاه، آنچه در اين روايت‌ها بيش از هر چيز به چشم مي‌خورد مقام و مکنت و جايگاه امير اکرم نزد رضاشاه است تا جايي که او را به عنوان قائم‌مقام يکي از بانفوذترين و مهمترين چهره‌هاي دوران حکومتش يعني عبدالحسين‌خان تيمورتاش به کار گماشته است، اما به راستي امير اکرم در اين سطح بوده؟
 
 
 
 
 
چراغعلي، رضاشاه و ماجراي آدرس دربار

 
تصويري که عاقلي از امير اکرم ارائه مي‌دهد، چهره‌اي قدرتمند است که به واسطه نسبت فاميلي با شاه به مقامات عاليه رسيده و مدتي والي استان مازندران بوده است. اما همين مرد متنفذ و متمکن از سوي ملکه مادر (همسر رضاشاه) به «ساده‌لوحي» شناخته شده است. ملکه مادر در بخشي از کتاب خاطرات خود نوشته: «چراغعلي‌خان آدم قليل‌الهوش و کم سوادي بود. بعد از اينکه «رضا» کاخ سعدآباد را تکميل کرد و ما ساکن آن شديم، تشکيلات وزارت دربار جليله شاهنشاهي در ساختمان جلوي محوطه سعدآباد مستقر شد. چراغعلي‌خان امير اکرم هم که از مسوولان طراز اول وزارت دربار بود، به اين محل آمد و به کار خود مشغول شد. يک روز چراغعلي‌خان نامه‌اي به «پل سفيد» نزد اقوامش مي‌فرستد و آدرس خود را: «وزارت جليله دربار شاهنشاهي سعدآباد، روبه‌روي مغازه کفاشي مش حسين دربندي» ذکر مي‌کند! (مش حسين دربندي کفاش کهنسالي بود که از نوجواني در آن محل مغازه پينه‌دوزي داشت.) بستگان چراغعلي‌خان وقتي جواب نامه او را مي‌فرستند از قضاي روزگار يکي از پاکت‌هاي نامه به دست «رضا» مي‌افتد و رضا مي‌بيند چراغعلي‌خان براي آنکه نشاني کاخ سعدآباد و قصر شاهنشاهي را درست داده باشد تا نامه‌رسان گيج و گول نشود، نشاني قصر سعدآباد را روبه‌روي مغازه پينه‌دوزي مش حسين دربندي ذکر کرده است! رضا هر وقت اين مطلب را به ياد مي‌آورد مي‌گفت خوب شد ما اين سعدآباد را ساختيم و الا فاميل چراغعلي نمي‌دانستند نامه‌هايشان را به کجا بفرستند!»
 
 
 
 
 
روايت فردوست از حسادت‌هاي امير اکرم

 
با خواندن روايت ملکه مادر، امير اکرم در عين قدرت، فردي ساده‌دل و روستايي به نظر مي‌آيد که ساده‎ترين اصول درباري بودن را مشق نکرده است. شايد همين مسئله نوعي ترس را در دل امير اکرم ايجاد کرده بود تا هر آن کس که در برابر او قرار مي‌گرفت و ظنّ اين مي‌رفت که بتواند جاي او را تنگ کند از ميان بردارد.
 
 
حسين فردوست چهره امنيتي دربار پهلوي و همبازي محمدرضا شاه در دوران کودکي، در کتاب خاطرات خود در معرفي امير اکرم مي‌نويسد: «در آن زمان وليعهد پيشکاري داشت به نام چراغعلي‌خان امير اکرم، که پسرعموي رضاخان بود و در تهران چهارراهي هم به نام او معروف است. امير اکرم پس از وزير دربار (تيمورتاش) مقام دوم دربار محسوب مي‌شد. در آن زمان اعضاي دربار رضاشاه اونيفورم خاصي مي‌پوشيدند. روي آستين وزير دربار چهار خط قرار داشت و امير اکرم که يک درجه پايين‌تر بود سه خط داشت، رده‌هاي بعد دو خطي و يک خطي بودند و کارمندان ساده بدون خط. ولي امير اکرم هم حق دخالت در امور وليعهد را نداشت، زيرا تشخيص خود رضاخان اين بود که خانم ارفع بهتر مي‌تواند در تعليم و تربيت وليعهد مؤثر باشد و به علاوه کسي را ندارد که بخواهد به نفع او سوءاستفاده کند. در حالي که امير اکرم چنين کساني را داشت و مي‌خواست آن‌ها را به زندگي وليعهد تحميل کند.»
 
 
او در بخش ديگري از کتاب خود خاطره‌اي از امير اکرم روايت مي‌کند که در صورت صحت، حسادت‌هاي او را به خوبي نشان مي‌دهد: «امير اکرم نوه‌اي داشت به نام ناصر، که نام فاميل آن‌ها ابتدا "پهلوي" بود و سپس "پهلوان" شد. امير اکرم اصرار زياد داشت که ناصر را به خانه وليعهد بياورد و او را با محمدرضا دوست کند. ناصر پهلوان بچه بسيار تنبل و درس‌نخواني بود و به همين خاطر خانم ارفع از او بدش مي‌آمد. زماني که امير اکرم ناصر را به ساختمان وليعهد آورد، خانم ارفع نزد رضاخان رفت و به او اطلاع داد که امير اکرم نوه خودش را آورده است! رضاخان بلافاصله حرکت کرد و آمد و اين پسر را، که ۷ ـ ۶ ساله بيشتر نبود، تهديد کرد که اگر اين طرف‌ها پيدايت شود با عصاي خودم خردت مي‌کنم! پسرک هم فرار کرد. از آن زمان، امير اکرم با من ـ که کودک بي‌دفاعي بيش نبودم ـ دشمن شد و همواره تلاش مي‌کرد تا مرا از وليعهد دور کند. من هم، طبق دستور رضاخان، با وليعهد از کلاس مي‌آمدم، مدتي بازي و تفريح مي‌کرديم و سپس شروع مي‌کرديم به درس حاضر کردن. رضاخان تقريباً هر روز بدون اطلاع سر مي‌زد و هميشه هم من و وليعهد را در حال درس خواندن مي‌ديد و تشويق‌مان مي‌کرد. او مرا به نام کوچک صدا مي‌زد و مي‌گفت: "حسين، همين وضع را ادامه بده!" و با کلمات يا حرکاتي رضايت خود را از اين وضع نشان مي‌داد. در يکي از تعطيلات تابستان، که وليعهد را به فرح‌آباد فرستاده بودند (فرح‌آباد هر چند گرم‌تر بود، ولي باغ مصفايي داشت)، من هم پياده مي‌کوبيدم و به آنجا مي‌رفتم. البته چون نمي‌توانستم هر روز بين خانه و فرح‌آباد تردد کنم مي‌ماندم و هفته‌اي يک‌بار به خانواده‌ام سر مي‌زدم. يکي از روزها، که در باغ تنها بودم، ناگهان امير اکرم به من نزديک شد و با غضب گفت: "برو به خانه‌ات و ديگر اينجاها پيدايت نشود وگرنه سر و کارت با من خواهد بود!" او همچنين تهديد کرد که از اين مسئله چيزي به وليعهد نگويم. من نيز پياده به خانه‌ام در خاني‌آباد رفتم و ماندم. مدت کوتاهي ـ شايد يک هفته ـ نگذشته بود که يکي از مستخدمين دربار به منزل ما آمد و گفت که وليعهد مي‌پرسد چرا نمي‌آيي؟ من جريان را تعريف کردم و گفتم به وليعهد بگوييد امير اکرم مرا تهديد کرده و جرات نمي‌کنم بيايم. وليعهد راجع به موضوع با رضاخان صحبت کرده بود و رضاخان دستور داده بود که بيايد و به عنوان تنبيه مدتي امير اکرم را از کار برکنار کرد.»
 
 
 
 
 
امير اکرم و رقابت عشقي با شهريار شاعر؟

 
روايت‌ها درباره امير اکرم گوناگون است و جالب، اما شايد خواندني‌ترين آن‌ها ماجراي ازدواج او با ثريا طهماسبي معشوقه محمدحسين شهريار شاعر باشد. بر اساس اين روايت محمدحسين بهجت تبريزي مشهور به شهريار، در ۱۶ سالگي براي تکميل و ادامه تحصيلات به تهران مي‌آيد. او که پس از پايان دبيرستان، وارد مدرسه عالي طب دارالفنون شده بود در همان سال اول تحصيل در رشته طب، با دختري به نام ثريا آشنا مي‌شود. درباره پدر ثريا گفته شده که او بنام «امير لشکر عبدالله‌خان امير طهماسبي، در سال ۱۲۹۸ با درجه امير توماني (سپهبدي) رياست گارد محافظ سلطان احمد شاه قاجار را برعهده داشت. به دنبال کودتاي ۱۲۹۹ که احمد شاه قصد داشت فرار کند، طهماسبي به عنوان رئيس گارد مخصوص مانع از فرار او شد. در زمان وزارت جنگ رضاخان امير طهماسبي تنزل مقام يافت ولي ظرف چند ماه چنان فعاليت و کارداني و خوش‌خدمتي و صميميت به خرج داد که سردار سپه به او علاقه‌مند شد و او را ارتقاء درجه و مقام داد و با درجه امير لشگري - که در آن روزگار بالاترين درجه نظامي بود - به فرماندهي لشکر آذربايجان فرستاد و امور استانداري را نيز به او سپرد. امير لشکر امير طهماسبي وارد تبريز شد و تدابيري که در آنجا به کار برد قدرت دولت و فرمانده کل قوا را در شمال غرب کردستان تا صفحات مغرب ايران توسعه داد. او به پاس خدمات خود در خلع قاجاريه در ۲۸ آذر ۱۳۰۴ در اولين کابينه سلطنت رضاشاه به وزارت جنگ منصوب شد، چندي بعد وزارت فوائد عامه و تجارت را برعهده گرفت.»
 
 
مشخص نيست شهريار در تهران با ثريا آشنا شده و يا در دوران حضور سرلشکر طهماسبي در تبريز به دختر او دل باخت اما آنچه مسلم است اينکه او علاقه‌اي بي حد و حصر به ثريا – که در اشعارش از او با نام پري ياد مي‌کند – داشته و قصد داشته پس از پايان تحصيل او را به همسري خود درآورد. موضوعي که پدر و مادر ثريا نيز از آن مطلع بوده‌اند.
 
 
در اين ميان اما موقعيت سياسي و نظامي پدر ثريا سرنوشتي ديگر را براي آن‌ها رقم مي‌زند. شهريار خود درباره ماجرايي که پيش آمد مي‌گويد: «تيمورتاش [...] به معشوقۀ من بند کرد. در سال آخر مدرسه عالي طب در بيمارستان شماره يک ارتش مشغول کار بودم. روزي رييس بيمارستان مرا به اتاق خود خواست. وارد که شدم ديدم سرگردي آنجا نشسته است. سرگرد مرا يک راست به زندان دژبان تهران برد و زنداني شدم. تيمورتاش دستور داده بود مرا در آن جا زنداني و مسموم بکنند و بکشند.» گويا مادر ثريا با شنيدن اين خبر وساطت کرده و از قتل او جلوگيري مي‌کند. تيمورتاش دستور تبعيد شهريار را به خراسان صادر مي‌کند و خود با ثريا ازدواج مي‌کند. گفته شده است که «شهريار چهار سال در نيشابور به تبعيد عمر مي‌گذراند و پس از کشته شدن تيمورتاش به تهران باز مي‌گردد. مدت کمي پس از کشته شدن تيمورتاش، شهريار مطلع مي‌شود که "ثريا" خواستگار ديگري پيدا کرده است. اين شخص، سرتيپ چراغعلي‌خان معروف به امير اکرم است.» بر اساس اين روايت با مرگ امير اکرم (همسر دوم ثريا) معشوقه شهريار با فرزندي که از همسر دوم دارد به سوي او بازمي‌گردد اما اين بار شهريار است که تمايلي به بازيابي عشق دوران جواني ندارد و او را پس مي‌زند.
 
 
اين روايتي است که در بسياري منابع به چشم مي‌خورد اما آيا اين روايت مي‌تواند منطبق با حقيقت باشد؟ در بيوگرافي‌هاي عبدالحسين تيمورتاش هيچگاه نامي از ثريا برده نشده است. در زندگينامه او آمده که وي دو بار ازدواج کرده، يکبار با سرورالسلطنه دختر خازن‌الملک و ديگر بار با زني ارمني بنام تاتيانا. اينچنين است که شايد بتوان اين احتمال را دارد که تمام ماجراي عشقي شهريار در رقابت با امير اکرم شکل گرفته است. فردي که هم توان به زندان انداختن شهريار را داشته و هم ازدواج با ثريا در زندگينامه‌اش به ثبت رسيده است. حتي ثريا فرزندي نيز از او دارد که در يکي از نامه‌هاي آخرش به شهريار از او بنام «سهيلا» ياد کرده است.
 
 
 
 
 
امير اکرم؛ بدنامي در خطه مازندران

 
روايتي ديگر از امير اکرم وجود دارد که او را به عنوان چهره‌اي ظالم و تعدي‌گر به تصوير مي‌کشد. کتابخانه مجلس شوراي اسلامي اخيراً کتابي با عنوان «اسناد مازندران در دوره رضاشاه؛ مجلس ششم تا دوازدهم شوراي ملي» منتشر کرده است. اين کتاب مجموعه‌اي از مهم‌ترين نامه‌ها و عرايض مردم مازندران به مجلس شوراي ملي در دوره مذکور است که در کتابخانه مجلس وجود داشته‌اند. در ميان اين نامه‌ها چندين نامه در شکايت از اوضاع مديريت منطقه توسط حکام محلي به چشم مي‌خورد که تعدادي از آن‌ها در اعتراض به رفتارهاي چراغعلي‌خان پهلونژاد مشهور به امير اکرم است.
 
 
در يکي از اين نامه‌ها گروهي از رعاياي قريه «کار فروشاهي» از تعديات چراغعلي‌خان معروف به امير اکرم شکايت کرده‌اند و در ۵ نامه ديگر زني به نام عاليه والده محمدعلي راجع به قضيه فوت پسرش ادعا کرده که اتومبيل چراغعلي‌خان پهلوي امير اکرم در جريان بازديد از منطقه به وي زده و در اثر آن فوت شده است. او در اين نامه‌ها تقاضاي احقاق حق دارد. تقاضايي که معلوم نيست پذيرفته شده يا نه.
 
 
 
***
 
 
به بانک سر چهارراه نگاه مي‌کنم، به مجتمعي که نام امير اکرم را بر پيشاني دارد، به کساني فکر مي‌کنم که با افتخار اين نام را بر جاي مانده از گذشته مي‌دانند و ماندنش را غنيمت مي‌شمارند، روايت‌هاي همسر رضاشاه و فردوست را مرور مي‌کنم، تصوير شهريار و معشوقه‌اش را به ياد مي‌آورم که ناگهان کسي در اتوبوس فرياد مي‌زند: «آقا نگهدار، سر امير اکرم پياده مي‌شم!»
 
 
 
 
 
منابع:
 
شرح حال رجال سياسي و نظامي معاصر ايران، باقر عاقلي، جلد اول، نشر علمي
 
ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، خاطرات ارتشبد حسين فردوست، انتشارات موسسه اطلاعات
 
اسناد مازندران در دوره رضاشاه؛ مجلس ششم تا دوازدهم شوراي ملي، مصطفي نوري، انتشارات کتابخانه مجلس شوراي اسلامي
 
داستان عشق شهريار، دکتر علي‌اکبر علي‌اصغرپور، فصلنامه ره‌آورد، شماره ۵۶
 
خاطرات عطاءالله خان معين لشکر سوادکوهي، گنجينه اسناد، شماره ۶۴
 
ملکه پهلوي، خاطرات تاج‌الملوک پهلوي، نشر به‌آفرين

منبع : تاريخ ايراني

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید



تگ ها