City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

بخش‌هاي خواندني کتاب «زندان الرشيد» (1395/05/14)

بعضي کتاب‌ها خيلي زود بر سر زبان ها مي‌افتد. کتاب هايي که بسيار خواندني‌اند ولي شايد فرصت خواندن اين کتاب ها را نداريم. مي‌توانيد بخش هايي از يک کتاب خواندني را در مجله مهر بخوانيد.
بخش‌هاي خواندني کتاب «زندان الرشيد»

به گزارش بزنيم بيرون ،  «زندان الرشيد» خاطرات سردار علي‌اصغر گرجي زاده، رئيس ستاد قرارگاه سپاه ششم و از هم‌رزمان سردار شهيد علي هاشمي، يکي از صادقانه‌ترين آثاري است که در زمينه تاريخ دفاع مقدس به رشته تحرير درآمده است. گرجي زاده راوي روايت‌هاي اين کتاب که در واپسين روزهاي جنگ تحميلي در جزاير مجنون به اسارت نيروهاي عراقي درآمده بود تا ۴ ماه پس از اسير شدن به دست نيروهاي بعثي، هويت خود را از آنان پنهان مي‌کند ولي پس از لو رفتن هويت واقعي او براي نيروهاي ارتش بعث، به زندان الرشيد که مخوف‌ترين زندان عراق بود، منتقل مي‌شود تا باقيمانده دوران اسارت خود را که در حدود ۸ سال مي‌شد، در اين زندان پشت سربگذارد.

راوي کتاب با دقت تمام سعي کرده تا در بيان خاطرات خود صادق باشد و باوجودآنکه در زمان خود يکي از مسئولين رده‌بالاي سپاه محسوب مي‌شده، ولي از بيان ترس‌ها و دل‌نگراني‌هاي خود در دوران اسارت ابايي نداشته است تا آنجا که لحظه‌به‌لحظه وحشت خود از شکنجه‌هاي دشمن بعثي را با صراحت بيان کرده است. بدون شک يکي از دلايل صادقانه شدن اين اثر همين صراحت راوي در بيان خاطرات خود بدون ترسيم کردن چهره‌اي قهرمان گونه از خود است.

گرجي زاده در بخش‌هايي از اين کتاب با تشريح شرايط جنگ در ماه‌هاي پاياني به ماجراي استفاده گسترده عراق از بمب‌هاي شيميايي مي‌پردازد. وي همچنين در خاطرات خود به اسارت دو تن از خبرنگاران صداوسيماي کرمانشاه که در حال همراهي يک هيئت رسمي از سازمان ملل متحد بودند، اشاره مي‌کند و چگونگي اسير شدن اين دو خبرنگار و انتقال آن‌ها به زندان الرشيد را شرح مي‌دهد.

«زندان الرشيد» به همت دکتر محمدمهدي بهداروند گردآوري‌شده است و در هفتمين دوره جايزه ادبي جلال آل احمد به‌عنوان اثر برگزيده در بخش مستند نگاري انتخاب شد.  
اين کتاب توسط انتشارات سوره مهر و باقيمت ۲۹۹۰۰ تومان روانه بازار نشر شده است.

باهم بخش‌هايي از اين اثر خواندني را مي‌خوانيم:

پرده اول: توهين به امام خميني (ره)، اولين خواسته بعثي‌ها از اسراي ايراني

[راوي در اين خش از کتاب به شرح چگونگي اسير شدنش به دست نيروهاي بعثي مي‌پردازد.]

داشتم خودم را در عرض جاده قرار مي‌دادم که يک‌مرتبه صداي کشيده شدن چند گلنگدن باهم مرا ميخکوب کرد. صداي بلندي پشت سر به گوشم رسيد: «قف! قف! لاتحرک!» مات و مبهوت ماندم. غافلگير شده بودم. آماده دويدن شدم که يک رگبار کنار پايم خاک‌ها و ماسه‌ها را به صورتم پاشيد. يک‌لحظه احساس کردم قدرت هيچ عکس‌العملي ندارم. آرام سرم را برگرداندم تا بفهمم چه خبر است. چهار سرباز عراقي که معلوم بود در حال گشت بودند، به تور من خورده بودند. براي چند ثانيه چشم به چشم آن‌ها دوختم و با خودم گفتم: «يعني تمام؟ اسير شدم؟ خدايا، حاشا به کرمت! اين‌طور کمکم کردي؟ پس آن‌همه دعا و قرآن که خواندم چه؟»

هميشه از اسارت متنفر بودم. در جنگ تصور هر مسئله‌اي را داشتم جز اسارت. آن‌قدر از اسارت متنفر بودم که تصميم گرفتم فرار کنم تا آن‌ها به من شليک کنند و شهيد شوم ولي دوباره به خودم نهيب زدم: «اين شهادت نيست؛ خودکشي است. مرد باش و مقاوم بايست.»           

يکي از سربازها جلو آمد و با تکه سيم تلفن صحرايي دست‌هايم را از عقب بست. ساعت ۹ صبح پنجم تيرماه سال ۱۳۶۷ رسماً به اسارت نيروهاي عراقي در جزيره مجنون درآمدم.      
سربازان عراقي با قنداق اسلحه‌شان به کتف و کمرم مي‌زدند و مداوم مي‌گفتند: «يالا زود باش!» هرلحظه مرا به جلو هل مي‌دادند ولي معلوم نبود مقصد کجاست. آن‌قدر گيج و هاج‌ و واج شده بودم که متوجه نبودم دوروبرم چه مي‌گذرد. در سراسر مسير تا موقعي که مقابل در ورودي مقر جديد ايستاديم، فکر و ذکرم اين بود که آن‌ها متوجه هويت سپاهي من نشوند. با خودم گفتم خدا کند وقتي مرا کنار باقي اسرا مي‌گذارند کسي مرا نشناسد. اگر اين اتفاق بيفتد، ديگر کارم زار است!

هنوز چنددقيقه‌اي رسيدن من به ساير اسرا نگذشته بود که نگهباني به من نزديک شد و گفت: «تو بيا جلو.» از جايم بلند شدم و به سمت او رفتم. نگاهي به من کرد و به درجه‌داري که نزديکش بود، گفت: «اين حتماً پاسدار خميني است.» درجه‌دار گفت: «فعلاً او را کنار باقي اسرا بگذار. بعداً سراغش مي‌آيم.» ولي از نگاهش شرارت و خباثت مي‌باريد.      

هنوز ده دقيقه نگذشته بود که درجه‌دار با يک چوب‌دستي به سمت من آمد و گفت: «تو پاسدار خميني هستي؟» تظاهر کردم عربي بلد نيستم. دوباره سؤالش را تکرار کرد. يکي از اسرا که آنجا بود برايم ترجمه کرد که چه مي‌گويد. گفتم: «نه من بسيجي‌ام. بگو من پاسدار نيستم.» او جواب من را براي درجه‌دار عراقي ترجمه کرد. بلافاصله درجه‌دار با عصبانيت چوب‌دستي‌اش را بالا برد و بر سروصورت و بدنم زد. پشت سرهم مي‌زد و فحش مي‌داد. باقي اسيران دلشان به حال من سوخته بود. بعد از چند دقيقه درجه‌دار خسته شد و مرا رها کرد؛ اما هنوز دقايقي نگذشته بود که دوباره صداي نحسش بلند شد. گفت: «دوست داري ديگر کتک نخوري؟ شرطش اين است که به خميني فحش بدهي.» بعدازآن که اسير صحبت‌هاي او را براي من ترجمه کرد، به او گفتم: «بگو اگر سي سال هم بايستد، من يک‌بار هم به امام خميني فحش نخواهم داد.» درجه‌دار تا حرف‌هاي مرا از زبان اسير شنيد، انگار آتش گرفت. با فرياد گفت: «به او بگو چرا؟» گفتم: «بگو خميني سيد است. او فرزند حضرت زهرا، دختر پيغمبر اکرم است. ما مسلمانيم و اگر تو مسلمان باشي، هيچ‌گاه راضي نمي‌شوي به فرزند پيغمبر توهين شود يا او را فحش بدهند.» درجه‌دار با شنيدن حرف‌هاي من دوباره به جانم افتاد تا توانست به شکم و سروصورتم مشت و لگد زد.

پرده دوم: آب خوردن با طعم کابل!

دو ساعت بعد که گرما طويله را پرکرده بود و به‌ندرت هواي تازه‌اي وارد مي‌شد، سروصدايي از پشت پنجره‌ها بلند شد. پشت طويله پنجره‌هايي چهل سانتي‌متر در چهل سانتي‌متر بود. عراقي‌ها ظرف‌هاي آب گرم را آوردند و با صدازدن بچه‌ها يکي‌يکي به آن‌ها آب دادند. زبانم از تشنگي به سقف دهانم چسبيده بود. هرکسي براي آب خوردن مي‌رفت بايد سرش را از پنجره بيرون مي‌برد. عراقي‌ها اول چند ضربه با کابل به سر او مي‌زدند و بعد به او آب مي‌دادند. هرکس سرش را براي آب خوردن به بيرون مي‌برد، بعد از خوردن چند ضربه کابل، آب زهرمارش مي‌شد. بعضي از بچه‌ها که آب‌خورده بودند با سر خون‌آلود بازمي‌گشتند. بچه‌هايي که در صف بودن، با ديدن اين صحنه که در حقيقت تحقير اسيران بود، قيد آب خوردن را زدند. هر چه عراقي‌ها گفتند: «بعدي...» ديگرکسي جلو نرفت. سرباز عراقي از پشت پنجره گفت: «مگر آب نمي‌خواهيد؟» يکي از پيرمردها گفت: «نه آب با تحقير و ذلت نمي‌خواهيم. حاضريم از تشنگي بميريم، ولي اين‌طور تحقير نشويم. اين آب گرم هم‌ارزاني خودتان!» صداي پيرمرد و قدرت کلام او روحيه مرا بالا برد. با خودم گفتم: «خاک‌برسرت! تو همان کسي هستي که تا چند ساعت قبل مي‌خواستي خودکشي کني. بيشتر اين‌ها به لحاظ سن و سال از تو کوچک‌تر هستند ولي تو زودتر از همه بريدي.» 

قدري به خودم بدوبيراه گفتم. ديدن آن صحنه درس خوبي براي ادامه اسارتم بود. عراقي‌ها وقتي ديدند حرف بچه‌هاي ما جدي‌ات، از بيرون صدا زدند که ديگرکسي را نمي‌زنيم. سريع بيايد و آب بخوريد. بچه‌ها باهم مشورت کردند که چه کنند. قرار شد يک نفر پيش‌قدم بشود. اگر عراقي‌ها دروغ گفتند، ديگر هيچ‌کس جلو نرود. يکي از بچه‌هاي اهواز، گفت: «من اول مي‌روم تا اگر باز کتک زدند، من کتک بخورم.» به شجاعتش درود فرستادم. وقتي سرش را از پنجره بيرون برد، همه منتظر خوردن کابل بر سرش بوديم ولي اين اتفاق نيفتاد. او بعد از خوردن آب، سرش را داخل آورد و بلند گفت: «السلام عليک يا اباعبدالله و لعنت الله علي يزيد.» خوشحال شديم و پشت سرهم به‌صف ايستاديم تا آب بخوريم. سرمان را با قدري ترس بيرون مي‌برديم و بعدازاينکه مطمئن مي‌شديم خبري از کابل نيست از يک قوطي کنسرو کمي آب گرم مي‌خورديم. اولين بار بود که بعد از حدود چهل‌وپنج ساعت در اردوگاه آب مي‌خوردم.      

 با کوتاه آمدن و عقب‌نشيني عراقي‌ها فهميديم مي‌شود مقابل کارهاي خلاف عراقي‌ها ايستاد و آن‌ها را به عقب‌نشيني وادار کرد. اين بهترين درس ما بود که در سايه امتناع از خوردن آب، آن‌هم در اوج تشنگي، به دست آورديم.

پرده سوم: تونلِ مرگ

ماشين جلوي يک ساختمان بزرگ ترمز کرد و افسر عراقي از صندلي‌اش بلند شد و وسط راهروي ماشين ايستاد و به ما گفت: خوب گوش کنيد. کسي سعي نکند اينجا فضولي کند. اينجا زندان الرشيد است. کسي که مرتکب کمترين تخلفي شود با او بدرفتار مي‌کنند. حالا از صندلي جلو دو نفر دو نفر سريع پياده بشيد.

وقتي از اتوبوس پياده شديم، ديدم دو صف از سربازان عراقي، درحالي‌که هر يک کابل يا شلنگ يا باطوم دستشان بود، ما را نگاه مي‌کنند. با ديدن اين صحنه گفتم: «حتماً بايد از ميان اين دو صف رد شويم.» حدسم درست بود. اولين نفر را هل دادند و گفتند: «از اين صف بگذر و وارد ساختمان شو.» تا اسير مادرمرده آمد از صف بگذرد بر سروصورت و کمر او زدند. صداي دادوفرياد اسير بلند شد؛ ولي راهي غير از حرکت به جلو نبود. از ديدن اين صحنه وحشت کردم. تونل، تونلِ مرگ بود. هرکس وسط راه مي‌افتاد آن‌قدر او را مي‌زدند که قالب تهي کند. انگار مسابقه بود و هرکس زيادتر مي‌زد، جايزه مي‌گرفت!    

يک‌مرتبه هوشنگ جووند [جانشين عمليات سپاه ششم] را ديدم که جلوتر از من بود. فکر نمي‌کردم او را آنجا ببينم. هوشنگ در عمليات يکي از پاهايش را ازدست‌داده بود و پاي مصنوعي داشت. او به‌محض پياده شدن، چون سربازها هلش دادند، روي زمين افتاد و پاي مصنوعي‌اش درآمد. سربازها با ديدن اين صحنه خنديدند و او را مسخره کردند. از ديدن اين منظره ناراحت شدم. عراقي‌ها بي‌رحمانه به جان او افتادند و انگار نمي‌ديدند پايش درآمده است. هرچه قدرت داشتند با کابل و باطوم بر سروصورت و کمر و شکم او زدند. بااينکه يک‌پايش درآمده بود، خودش را به جلو مي‌کشيد تا از تونل مرگ بگذرد و از دست آن وحشي‌ها راحت شود. به هر ضرب‌وزوري بود هوشنگ خودش را لنگان‌لنگان از تونل خارج کرد.

«بسم‌الله» گفتم و وارد تونل شدم. احساس خفگي به من دست داد. بدنم داشت فرومي‌ريخت. ياراي ايستادن نداشتم. هر طور بود در برابر ضربات کابل‌ها خودم را کنترل کردم تا نيفتم. درحالي‌که از درد به خودم مي‌پيچيدم از تونل عبور کردم و در گوشه‌اي نشستم. بوي عفونت و کثافت سالن حالم را به هم مي‌زد. عده‌اي که قدرت دفاعي کمتري داشتند، سريع واکنش نشان دادند و استفراغ کردند. اين کار هوا را بدتر کرد. ردّ خوني که کف زمين سالن بود نشان مي‌داد قبل از ما چه خبر بوده است. آدم از ديدن ديوارها و کف زمين وحشت مي‌کرد.
بعد از رفتن عراقي‌ها و آرام شدن محيط، هرکس از ديگري مي‌پرسيد: «تو کي اسير شدي؟ نيروي چه لشکري بودي؟ کجا اسير شدي؟»           

وقتي به من رسيدند، گفتم: «فريدون علي کرم‌زاده. بچه انديمشک هستم! عضو بهداري تيپ ۸۵ موسي بن جعفر بودم که اسير شدم.

در بين جمعيت فقط هوشنگ مرا مي‌شناخت. او که من را ديده بود و مي‌ديد که دارم خودم را اين‌گونه معرفي مي‌کنم خنده‌اش گرفته بود! بچه‌ها از چگونگي اسير شدنشان مي‌گفتند. عده‌اي آن‌قدر خنده‌دار اسيرشده بودند که بلند مي‌خنديديم. عده‌اي هم آن‌قدر غريبانه و مظلومانه اسيرشده بودند که اشکمان درآمد.

بسياري از بچه‌ها لباس‌هايشان خوني و نجس بود. بحث شد که با اين وضع مي‌شود با اين لباس‌ها نماز خواند يا نه. ولوله‌اي در سالن پيچيد و اين سؤال همگاني شد. وقتي ديدم عراقي‌ها ديگر در سالن نيستند، در مقام تبليغ بر منبر اخلاق و احکام شرعي رفتم و شروع به نصيحت و گفتن مسئله شرعي کردم! گفتم: «بچه‌ها، مطمئن باشيد نمازخواندن با اين لباس‌ها و بدن‌هاي نجس به‌مراتب بهتر و زيباتر از نمازهايمان در ايران است. حتماً ثواب اين نمازهايمان بيشتر است. شک نکنيد.» بيشتر اسيران سن و سالشان از من کمتر بود و با دقت به حرف‌هايم گوش مي‌دادند. ادامه دادم: «چرا خدا نمازهاي ما را در اين زندان نپذيرد؟ تازه، خدا خيلي هم‌دلش بخواهد که در اين بدبختي و زجر و شکنجه نمازش را مي‌خوانيم!»

از منبر احکام شرعيه و فتوا دادن پايين نمي‌آمدم. فتاوايي در آن روز دادم که هيچ فقيهي در عمرش نداده بود!

پرده چهارم: وقتي صدام به هم‌وطنان خود نيز رحم نمي‌کند!

[بعثي‌ها پس‌ازاينکه به هويت اصلي گرجي زاده پي مي‌برند، او را همراه با دو نفر ديگر از هم‌رزمانش دريکي از سلول‌هاي مخفي زندان الرشيد نگه مي‌دارند تا نام آن‌ها به‌عنوان اسير جنگي وارد ليست صليب سرخ جهاني نشود. برنامه بعثي‌ها کنترل اين سه نفر بود. به همين خاطر در سلول آن‌ها شنود کار گذاشتند تا شايد از صحبت‌هاي آن‌ها به نکته يا اطلاعات خاصي دست پيدا کنند.]

چون احتمال مي‌دادم باز ميکروفن در سلولمان باشد به بچه‌ها گفتم: «بايد احتياط کنيم و هر حرفي را در سلول نزنيم. اگر حرف و کار مهمي داريم، موقع رفتن به توالت مطرح کنيم تا خيالمان راحت باشد که حرف‌هايمان شنود نمي‌شود.» باز حرف از خر، گاو، گوسفند و بزغاله همچنان ادامه داشت [صحبت‌هايي که اين سه نفر براي منحرف کردن ذهن بعثي‌ها مطرح مي‌کردند.] سعي مي‌کرديم طوري حرف بزنيم که باورشان شود ما آدم‌هاي عادي و بي‌مسئوليتي هستيم و از امور نظامي چيزي سرمان مي‌شود. زندگي در سلول، واقعاً دردآور بود. جدا از شوخي و حرف‌هاي بي‌فايده، بدون توقف، هرروز دعاي توسل را باهم و عمداً با صداي بلند مي‌خوانديم که آن‌ها استفاده و ضبط کنند.           

شب، بعد از نماز مغرب و عشا، وقتي شام خورديم، حدود ساعت يازده شب صداي جيغ‌وداد زن و بچه‌هايي را شنيدم. تعجب کردم. گفتم: «بچه‌ها، اين صداها را مي‌شنويد؟» حرف مرا تائيد کردند. گفتم: «يعني ممکن است اين‌ها از اسراي ايراني باشند؟ شايد از زن و بچه‌هاي هويزه و سوسنگرد يا خرمشهر يا يکي از شهرهاي ما باشند.» به عباس گفتم: «هر طوري شده بايد بفهميم اين‌ها چه کساني هستند.» عباس گفت: «گرجي، شر درست نکن. حالا برفرض فهميدي، چه سودي دارد؟ مي‌خواهي دستور آزادي آن‌ها را بدهي؟!»           

صبح که نگهبان در را براي توالت باز کرد، در مسير رفت‌وبرگشت پرسيدم: «راستي، اين زندان جن دارد؟»         

- چطور مگر؟     
- ديشب صداي جيغ و فرياد زن و بچه را شنيدم. ترسيدم در استخبارات [زندان الرشيد که متعلق به سازمان اطلاعات عراق بود و گاهي به اين نام مطرح مي‌شد.] هم اجنه باشد!

خنديد. با باطومي که در دستش بود بازي مي‌کرد. گفت: «صداهايي که شنيدي صداي جن نبود. خانواده‌هاي عراقي‌اي بودند که به ايران رفته بودند. صدام در عراق عفو عمومي اعلام کرد و قرار شد همه اين خانواده‌ها به عراق برگردند و کسي کاري به آن‌ها نداشته باشد. وقتي آن‌ها از مرزهاي ايران وارد عراق شدند صدام دستور داد همان‌جا همه را دستگير کنند و به زندان ببرند و شکنجه شوند! لازم نيست بترسي. اين‌ها هم‌وطنان من هستند که دارند تقاص کارهايشان را پس مي‌دهند!»     

با صحبت‌هاي نگهبان به اين فکر کردم که چه ساده مي‌توانيم از بعضي‌شان اطلاعات بگيريم.

صبح روز بعد، وقتي براي دستشويي وارد حياط شدم، فضولي‌ام گل کرد و تجسس کردم. زن و بچه‌ها لباس کردي پوشيده بودند. معلوم بود از کردستان عراق هستند. چون جنوبي‌هاي عراق معمولاً لباسشان دشداشه و چادرهايشان عربي است. هرروز ساعت يازده صبح انگار نگهبانان سهميه کتک آن‌ها را مي‌دادند. گاهي صداي زن‌ها و بچه‌ها آن‌قدر حزين و غمگين بود که تحمل شنيدنش را نداشتيم.


منبع : خبرگزاري مهر

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید



تگ ها