City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

دنياي اهالي دور دور تو خيابون ها چطوريه؟ (1395/06/19)

«قضيه دور دور مثه قضيه پروفايل‌پيکچر صفحه‌هاي فيس‌بوک مي‌مونه؛ آدمي که عکسش توي صفحشه، خودِ واقعيش نيس؛ آدماي داخل ماشينا هم همينجورين. واقعيتش اينه هرجا بشه بلواري پيدا کرد که بتونيم توش دور بزنيم، ميشه دور دور؛ فرقي هم نمي‌کنه، اين بلوار مي‌تونه هر کجاي ايران باشه؛ چه توي سعادت‌آباد و اندرزگو، چه توي خزرشهر و يا حتي شيراز؛ هرجا که از شر ايست و بازرسي در امون باشه.»
دنياي اهالي دور دور تو خيابون ها چطوريه؟

به گزارش بزنيم بيرون ، ،اينها را «داريوش» از قديمي‌ها و به قول خودش متخصصان دور دور مي‌گويد؛ کسي که از اطرافيان «پريوش» هم به حساب مي‌آيد؛ کدام «پريوش»؟ «پريوش اکبرزاده»، راننده پورشه زردرنگي که ساعت ٤ صبحِ يکي از روزهاي هفته پيش در خيابان شريعتي به يک مانع (درخت) برخورد کرد و همراه سرنشين ديگر خودرو از دنيا رفت؛ تصادفي که برخلاف ديگر تصادف‌هاي ساعتي‌اي که در پايتخت اتفاق مي‌افتد، از ياد نرفت و با تحليل‌هاي متفاوتي براي تبيين پديده «دور دور» مواجه شد.

تراژدي پريوش
پورشه زردرنگي که پريوش سوار شده بود، متعلق به هوتن قلعه نوعي پسر امير قلعه نوعي سرمربي تيم استقلال است؛ به هوتن فکر کنيم؛ او نه ورزشکار مطرحي است و نه هنر خاصي دارد، غير از شهرت و پولداري پدر. يقينا به همين منوال ثروتش نسل به نسل بازتوليد خواهد شد. او پورشه زرد رنگِ تک‌اش را به دوست خود مي‌فروشد؛ به چه کسي؟ به محمدحسين رباني، نوه آيت‌الله رباني‌شيرازي از روحانيون مهم و تأثيرگذار دهه ٦٠. نيمه‌هاي شب که مي‌شود، محمدحسين مي‌خواهد پريوش را به خانه‌اش برساند؛ آن‌طورها که نامزد محمدحسين در صفحه اينستاگرام خود نوشته، پريوش از او مي‌خواهد که اجازه رانندگي داشته باشد. «نمي‌دونم با نبودت چه جوري بايد سر کنم. اين پست رو ميزارم خطاب به کسايي که حتى حرمت عزيزاي از دست رفته رو ندارن، حرمت من نه، مادر و پدري که دارن از دوري پاره تنشون عذاب ميکشن، اين‌که دنبال موضويي واسه شايعه‌سازي و سرگرمي‌اند. تمام دوستا و آشناها ميدونن که منو محمدحسين نامزد بوديم، ما با هم بزرگ شديم، عکسامون هميشه کنارهم بوده، همونجور که مي‌بينين، محمدحسين فقط داشته پري رو ميرسونده، پري دوست دخترِ دوستِ محمد بوده که به اصرارِ پري اون ميشينه پشت فرمون. ما همه داغداريم، اگه همدردي اين‌قدر سخته، با شايعه‌سازي نيازى به پاشيدن نمک رو زخم ما نيست.»

صفحه خصوصي پريوش ٨٣ دنبال‌کننده و ٣٣٥ عکس دارد؛ صفحه عمومي او هم ٥٠هزار دنبال‌کننده با ٤٤ عکس و ٥ ويديو. نکته جالب آن‌جاست که لحظه‌به‌لحظه به عدد ٥٠ ‌هزار اضافه مي‌شود، در صورتي که ديگر عدد ٤٤ و عدد ٥ نمي‌تواند تغييري داشته باشد.

پريوش در شبکه اجتماعي اينستاگرام - به سبک اکثر دخترهايي که حساب ويژه‌اي روي ظاهر خود باز کرده‌اند - دو صفحه دارد؛ يکي از آنها مدعي خصوصي بودن است و ديگري به صورت پابليک تنظيم شده. صفحه خصوصي پريوش ٨٣ دنبال‌کننده و ٣٣٥ عکس دارد؛ صفحه عمومي او هم ٥٠هزار دنبال‌کننده با ٤٤ عکس و ٥ ويديو. نکته جالب آن‌جاست که لحظه‌به‌لحظه به عدد ٥٠ ‌هزار اضافه مي‌شود، در صورتي که ديگر عدد ٤٤ و عدد ٥ نمي‌تواند تغييري داشته باشد. سه ويديو از ٥ ويديويي که پريوش در صفحه خود به اشتراک گذاشته، مربوط به رانندگي او مي‌شود؛ يکي از فيلم‌ها پريوش را درحال فيلمبرداري داخل ماشين از نم نم باران نشان مي‌دهد و ديگري درحال همخواني با يک آهنگ و ويديوي سوم هم به وضع کشيدن قليان درحال رانندگي مربوط مي‌شود.


پريوش که در يک موزيک‌ويديو به‌عنوان مدل نقش ايفا کرده، دوستان زيادي در شبکه‌هاي مجازي دارد که همگي عکس صفحه‌هاي خود را به احترام او سياه انتخاب کرده‌اند؛ حتي بعضي از نهايت دل‌گرفتگي دست از فعاليت در شبکه‌هاي اجتماعي کشيده‌اند؛ بعضي هم به صفحه وايبر او وارد شده و برايش پيغام مي‌گذارند و از او مي‌خواهند که پاسخ بدهد؛ برخي ديگر هم از آخرين زمان آنلاين شدنش عکس مي‌گيرند و ناراحتي خود را ابراز مي‌کنند. البته در مقابل هم عده زيادي از مردم با کامنت‌هايي که برخاسته از خشم طبقاتي است، او و سبک زندگي‌اش را نکوهش مي‌کنند.

اين دومين‌بار در ماه‌هاي اخير است که گروه کثيري از مردم نسبت به سبک زندگي سرمايه‌دارانه واکنش نشان مي‌دهند. مورد قبلي به صفحه‌اي به نام «بچه پولدارهاي تهران» در اينستاگرام برمي‌گردد و حالا کامنت داني صفحه پريوش در اينستاگرام.

اين دومين‌بار در ماه‌هاي اخير است که گروه کثيري از مردم نسبت به سبک زندگي سرمايه‌دارانه واکنش نشان مي‌دهند. مورد قبلي به صفحه‌اي به نام «بچه پولدارهاي تهران» در اينستاگرام برمي‌گردد و حالا کامنت داني صفحه پريوش در اينستاگرام. نه‌تنها «داريوش»، متخصص پديده دور دور، بلکه تمام دوردوربازهاي سعادت‌آباد و اندرزگو و ايران زمين و جردن او را مي‌شناسند و مي‌گويند که در جنت‌آباد غرب تهران زندگي مي‌کرده و وضع مادي خوبي نداشته و مي‌خواسته از اين طريق به آرزويش (زندگي در مناطق شمالي شهر) برسد.


٩ شب؛ سعادت‌آباد
داريوش، ٣٠‌سال دارد؛ با پورشه سفيدش از قديمي‌هاي دور دور به حساب مي‌آيد. او ١٢سال است که دور دور مي‌کند. پسرعموهايش در ‌سال ٧٩ با پرايد کره‌اي که داشتند دور دور مي‌کرده‌اند و خودش از‌ سال ٨٢ اين حرکت را شروع کرده. داريوش دور دور را يک سرگرمي و تفريح مي‌داند، سرگرمي‌اي که مي‌تواند آخر هفته‌هاي بچه‌هاي شمال شهر را به خوبي پر کند. دور دور از ‌سال ٨٠ نمود خاصي در پايتخت و به‌ويژه مناطق شمالي آن پيدا مي‌کند.

حرفه‌اي‌هاي اين حرکت که در سطح بالاتري از رفاه زندگي مي‌کردند، در خيابان جردن حاضر شده و دور دور بازهاي سطح پايين‌تر در خيابان ايران‌زمين جمع مي‌شدند. کم‌کم دور دور به خيابان فرشته کشيده مي‌شود و حالا با حضور دستگاه‌هاي نطارتي در اين مناطق به سعادت‌آباد و بلوار اندرزگو رسيده است، آن هم با گشت‌هاي بسيار نامحسوس و ايست‌هاي متعددِ بازرسي. سعادت‌آباد يکي از مکان‌هاي مناسب براي دور دور بازهاي حرفه‌اي به حساب مي‌آيد؛ اين منطقه پر است از ماشين‌هاي شاسي بلند؛ آن‌قدر که اين محله توانسته ايران را به صدر کشورهايي برساند که به شدت متقاضي ماشين‌هاي شاسي بلند (SUV) هستند.
چرخ زدنِ داريوش و پدرام در شبِ پنجشنبه آغاز مي‌شود. صداي موزيک نه فقط از ماشين داريوش، بلکه از تمامي ماشين‌هاي حاضر در خيابان بلند شده و هرکدام با فاصله و سرعت بسيار کم از همديگر حرکت مي‌کنند. آنها به جاي نگاه کردن به جلو، چشم‌هايشان دنبال ماشين‌هاي يکديگر و سرنشينان آنها است. داريوش و پدرام آن‌قدر در اين خيابان‌ها دور دور کرده‌اند که حالا با بسياري از سرنشينان خودروهاي حاضر در خيابان دوست هستند و سلام و احوالپرسي مي‌کنند. صداي موزيک کم و زياد مي‌شود؛ داريوش و پدرام يکي از دخترهاي سوار بر ماشين شاسي بلند را دنبال مي‌کنند؛ داريوش مي‌گويد: «سفره پوشيده، بريم کنارش ببينيم چي کارس.» در حوالي خيابان همه چيز پيدا مي‌شود، همه چيز براي داشتن يک تفريح حسابي آماده است؛ اما حرکت آرام و موازي ماشين‌ها آن‌قدر ترافيک ايجاد کرده که داريوش از آنها که به يکباره ثروت هنگفتي را کسب کرده‌اند و نامشان را «آقازاده‌ها» گذاشته، شکايت مي‌کند.


تازه‌به‌دوران رسيده‌ها
داريوش که حتي ژشت پشت ماشين نشستن و فرمان به دست گرفتنش نشان مي‌دهد که سال‌ها دور دور کردن او را خسته کرده، مي‌گويد: «واقعيتش دور دور حالا ديگه مال تازه به دورون رسيده‌هاس، همونا که بعد از‌ سال ٩٠ و بحران اقتصادي يه شبه از نارمک رسيدن به ولنجک.» داريوش که مي‌پذيرد با اين حرف خودش را هم زير سوال برده، صحبت‌هايش را ادامه مي‌دهد: «اصلا مي‌شه از استايل آدما فهميد که تازه به دورون رسيده ان. اونا معمولا بنزهاي سفيدي دارن و تجربه ثابت کرده که اکثرا بازاري هستن.

ما اونا رو خيلي خوب تشخيص مي‌ديم.» داريوش فورا با دست يکي از سرنشينان خودروي آبي رنگي را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: «همينو ببين، از کلاه دفرمه و رنگ ماشينش مي‌شه متوجه شد. اونا چيزي واسه ارايه کردن ندارن و فقط با ماشين خودشونو نشون مي‌دن. همينطوريه که با سرعت بيشتر از ٢٠٠کيلومتر مي‌رونن و خودشونو به در و ديوار مي‌زننو و کشته مي‌شن.»

او که حواسش به سرنشينان تمام خودروهاي اطرافش هست، صداي موزيک را کمتر مي‌کند و ادامه مي‌دهد: «تازه به دورون رسيده‌ها توي محلِ دور دور حاضر مي‌شن و ماشين شونو بغل خيابون پارک مي‌کنن و شروع مي‌کنن به رخ گرفتن، مثه همين پسري که نشسته روي کاپراش.»

او که حواسش به سرنشينان تمام خودروهاي اطرافش هست، صداي موزيک را کمتر مي‌کند و ادامه مي‌دهد: «تازه به دورون رسيده‌ها توي محلِ دور دور حاضر مي‌شن و ماشين شونو بغل خيابون پارک مي‌کنن و شروع مي‌کنن به رخ گرفتن، مثه همين پسري که نشسته روي کاپراش.» داريوش معتقد است کسي که دور دور مي‌کند، کلا آدم تازه به دوران رسيده‌اي است، اما اين حرکت به يک اعتياد آخر هفته‌اي تبديل شده و حذف آن سخت است.

پدرام هم دنبال حرف‌هاي داريوش را مي‌گيرد و مي‌گويد: «تا‌ سال ٨٩، ٩٠ مي‌شد آدم خوب توي دور دور پيدا کرد؛ اما بعد از سال ٩٠ که فقرا فقيرتر و پولدارها پولدارتر شدن، آدمايي رشد کردن که ماشيناي مدل بالايي خريدن، در صورتي که هيچي نداشتن، هيچي.» او فرق خودش با تازه به دوران رسيده‌ها را در اين‌جا مي‌داند که آنها تمام فکر و ذکرشان اين است که پز بدهند و بگويند ما هستيم، درصورتي که او و دوستانش به جنبه تفريحي قضيه هم نگاه مي‌کنند.

پدرام در يکي از دور دورها با دختري دوست مي‌شود که تنها زندگي مي‌کرده؛ وقتي که فرداي شبِ دور دور از او مي‌خواهد که به خانه‌اش برود، مي‌گويد: «سر راه يه فرش ١٢متري هم بخر و بيار، من تنها زندگي مي‌کنم و وسايل خونم از همين راه تهيه ميشه.» پدرام معتقد است بعضي‌ها آن‌قدر راحت پول در مي‌آورند که به راحتي هم خرج مي‌کنند و آن را از دست مي‌دهند و عده‌اي را هم پر رو مي‌کنند. او اين کار را در حالت فعلي مخصوص آقازاده‌هايي مي‌داند که با ماشين خود مي‌خواهند مخ تعداد بيشتري از آدم‌ها را بزنند. پدرام افرادي را سراغ دارد که با گذر موقت براي ايامي مثل عيد ماشين وارد مي‌کنند و بعد از تعطيلات آنها را از قشم بر مي‌گردانند يا بعضي هم در پارکينگ خانه‌ها خاک مي‌خورند تا دوباره عيد بيايد و شروع کنند به دور درو کردن.


دور دورِ باکيفيت
دور دور بازهاي حرفه‌اي اعتقاد دارند که بهترين حالت براي دور دور اين است که ‌اي‌کانتکت (ارتباط ديداري) داشته باشيد و در يک خيابان دوطرفه چشم در چشم شويد. شلوغ‌ترين روزهاي دور دور هم شب‌هاي آخر هفته است؛ البته کارکشته‌هايي مثل داريوش و پدرام روزهايي مثل يکشنبه و چهارشنبه را انتخاب مي‌کنند؛ چراکه ديگر از شلوغي جمعه و حضور تازه به دوران رسيده‌ها خبري نيست و با دوست‌هاي فابريک خود مواجه مي‌شوند.

ظهرهاي جمعه خيابان ايران زمين از معروف‌ترين دور دورهاي تهران است؛ حوالي ساعت ٣ و ٤ همه آن‌جا جمع مي‌شوند و تا ٧ و ٨ دور مي‌زنند و بعدش هم به خانه مي‌روند و داستان ادامه پيدا مي‌کند.

ظهرهاي جمعه خيابان ايران زمين از معروف‌ترين دور دورهاي تهران است؛ حوالي ساعت ٣ و ٤ همه آن‌جا جمع مي‌شوند و تا ٧ و ٨ دور مي‌زنند و بعدش هم به خانه مي‌روند و داستان ادامه پيدا مي‌کند. جمعه‌ها ساعت ٣ تا ٨ مرده‌ترين زمان روز تعطيل به حساب مي‌آيد، اما در پاتوق‌هاي دور دور غلغله است؛ اندرزگو، ايران‌زمين، سعادت‌آباد. داريوش مي‌گويد اين ميعادگاه‌هاي مشخص براي دور دور، باعث شده که مردم براي ابراز خوشحاليِ دسته‌جمعي از يک اتفاق مثل پيروزي تيم‌ملي فوتبال در اين مکان‌ها جمع شوند.


پلنگ‌ها و خيابان‌ها
چرخ زدن در سعادت‌آباد ادامه دارد، همين‌طور صداي موزيکِ پورشه داريوش و سيگار پدرام. يک ٢٠٦ سفيدرنگ با موزيک خارجي‌اي که صداي آن را به بي‌نهايت رسانده درحال حرکت است؛ نگاه سرنشينانش مشخص مي‌کند که براي دور دور حاضر شده‌اند. آنها نه از چشم داريوش و نه از ديد پدرام نمي‌توانند دور بمانند.

پدرام مي‌گويد: «چه پلنگ‌هايي، خودشونو خفه کردن.» آنها به دخترهايي که خيلي آرايش مي‌کنند «پلنگ» مي‌گويند. پلنگ‌ها مشغول کشيدن سيگار در ماشين هستند. جور کردن پلنگ‌ها براي داريوش و پدرام و البته پورشه سفيدرنگي که همراه آنهاست خيلي راحت است؛ با يک تيکه و دلقک بازي کوچک و يا يک چشم در چشم شدن و حرکت کردنِ موازي ماشين جذب مي‌شوند؛ مخصوصا آن‌که داريوش مي‌گويد فردا جمعه است و خيلي از اينها دنبال جايي براي گذراندن فرداي تعطيلشان هستند.

کنار پلنگ ديگري مي‌آييم؛ او فورا تقاضاي سيگار و سي‌دي مي‌کند و با «نه» شنيدن از داريوش گازش را به نشانه اعتراض مي‌گيرد و رد مي‌شود تا از لکسوس مشکي‌رنگي که جلوتر دارد مي‌راند لوازم مورد نيازِ امشبش را تهيه کند. داريوش از قديمي‌هاي «دور دور» است و به اين راحتي‌ها به کسي باج نمي‌دهد. «من توي سابقه ١٢ساله دور دور کردن، دخترايي رو ديدم که با چشم گريون چرخ ميزدن، وقتي که سراغشون مي‌رفتم از خيانت دوست پسرشون مي‌گفتن؛ معمولا راحت‌تر مي‌شه مخ اينا رو زد، هرچند که گشت‌هاي نامحسوس کارو مقداري سخت کردن.»


از ايست بازرسي و گشت نامحسوس تا تصادف
حوالي ميدان کاج هم ايست‌هاي بازرسي وجود دارد و هم گشت‌هاي نامحسوسي که با موتور و ون سفيد چرخ مي‌زنند. دور دورِ داريوش و پدرام و همراهانشان که ادامه پيدا مي‌کند با ايست بازرسي مواجه مي‌شويم؛ صداي موزيک کم، کمربندها بسته و سيگارها غلاف مي‌شود. داريوش خبره اين کار است و به راحتي از ايست عبور مي‌کند، اما ماشين جوان‌ترها، همان پلنگ‌هايي که تقاضاي سيگار و سي‌دي داشتند متوقف مي‌شود. حرفه‌اي‌هاي دور دور چَم و خَم کار دستشان آمده و مي‌دانند به چه شکل اين سدها را دور بزنند و به هدف خود برسند.

کمي جلوتر يک خودروي بي‌ام‌و متوقف شده و سرنشينان آن درحال سوار شدن در ونِ سفيدرنگي هستند که به‌طور نامحسوس در خيابان حرکت مي‌کرد. حواس بچه‌ها حتي به صداي موتورها هم هست؛ هر موتوري که از کنارشان رد مي‌شود، دستپاچه مي‌شوند؛ چراکه ممکن است گشت باشد و طعم دور دور امشبشان با دستگيري تلخ شود.

ايست‌هايي که در سعادت‌آباد گذاشته شده، آن‌قدر بچه‌ها را ترسانده، که از فرعي‌ها و کوچه پس کوچه‌ها رانندگي مي‌کنند و به قرارهاي هفتگي و هميشگي خود مي‌رسند و با چهره‌هاي آشنا در خيابان، موازيِ هم، گاز مي‌دهند.

ايست‌هايي که در سعادت‌آباد گذاشته شده، آن‌قدر بچه‌ها را ترسانده، که از فرعي‌ها و کوچه پس کوچه‌ها رانندگي مي‌کنند و به قرارهاي هفتگي و هميشگي خود مي‌رسند و با چهره‌هاي آشنا در خيابان، موازيِ هم، گاز مي‌دهند. کار به جايي رسيده که در اين فرعي‌ها هم ترافيک قابل توجهي به وجود آمده. داريوش مي‌گويد: «دور دور، پليس رو كلافه کرده، هرجا رو که ميبندن، از يه جاي ديگ بيرون مي‌زنه. الان رو به روي بيمارستان مدرس رو بستن، بچه‌ها از کوچه پس کوچه‌ها خودشونو به ميدون کاج مي‌رسوننو و به جاي بالاي ميدون، پايين اون دور دور مي‌کنن.» صداي موزيک باز هم بلند مي‌شود، داريوش مي‌خواهد سرعتش را زياد کند که ماشين شاسي بلندي که درحال خوش و بش کردن با ماشين يکي از دخترهاست و طبيعتا حواسش به جلو نيست، با ترمز ماشين ديگري به پشتش برخورد مي‌کند و تصادفي شکل مي‌گيرد و راه دوباره بند مي‌آيد. حالا ماشين‌هاي ديگر مي‌توانند از اين موقعيت استفاده کرده و با حذف شدن يکي از گلادياتورهاي سعادت‌آباد، سراغ پلنگي بروند که دنبال يک دوست تازه است.


١١ شب؛ بلوار اندرزگو
ساعت ١١شده؛ خيابان شلوغي خود را حفظ کرده. دور دور بازها از ايست‌ها و گشت‌هاي سعادت‌آباد خسته شده‌اند و به اندرزگو مي‌روند، به ميعادگاه مشهور بچه مايه‌دارهاي پايتخت؛ بوگاتي، مازراتي، پورشه، کاپرا، بي‌ام‌و. آنها ايستگاهِ هم را مي‌گيرند و با اسكل کردن يکديگر وقت مي‌گذرانند. يکي از دخترها که سوار بر يک هيونداي در بلوار حرکت مي‌کند، چشم پدرام را مي‌گيرد.

«سه جاشو عمل کرده، اگه بهش توراهي نخوره سراغ دوست پسرش مي‌ره؛ البته ما يه شانس داريم، مدل ماشينمون بالاتره، اگه مکالمه شو قطع کرد، يعني مي‌خواد پا بده.»

«سه جاشو عمل کرده، اگه بهش توراهي نخوره سراغ دوست پسرش مي‌ره؛ البته ما يه شانس داريم، مدل ماشينمون بالاتره، اگه مکالمه شو قطع کرد، يعني مي‌خواد پا بده.» اين اتفاق هم مي‌افتد؛ به خودرويش که نزديک مي‌شويم، شيشه را پايين مي‌دهد و پورشه داريوش قرار با دوست پسرش را به هم مي‌ريزد و شکل رابطه‌شان را عوض مي‌کند.

مسير را که ادامه مي‌دهيم، دختري کنار دوست پسرش سوار بر پرشيا درحال رانندگي است، او به داريوش و پورشه‌اش چشمکي مي‌زند و ميزان عمق رابطه‌اي که با همراهش دارد را مشخص مي‌کند. حالا ممکن است همراه او خيلي دوستش داشته باشد، عاشقش باشد، از کار و زندگي‌اش گذشته باشد، اما پولي ندارد که بخواهد پرشيايش را به پورشه داريوش تبديل کند.

داريوش هم با همه اين اوصاف بي‌خيال اين مورد مي‌شود و با حرف پدرام متوجه دختري با موهاي چتري مي‌شود که سوار بر يک مازراتي است. ماشين‌ها با يک، دو، سه و يا چهار سرنشين رد مي‌شوند؛ اکثرا براساس جنسيت تفکيک شده‌اند. خيلي‌ها از تيکه‌هايي که داريوش با پورشه‌اش به آنها مي‌اندازد شاد مي‌شوند و به خود مي‌بالند. پدرام شيشه را پايين مي‌دهد و به راننده خانم ٢٠٦ سفيدرنگي مي‌گويد: «لاستيک لاستيک، پنچر شده.» او هم جدي مي‌گيرد و دستپاچه مي‌شود. بعد از چند لحظه پدرام قهقهه‌اي مي‌زند و مي‌گويد: «ديدي گولت زدم؟ مي‌خواستم سر صحبتو باهات باز کنم.» او هم که‌ هاج و واج مانده، مي‌خندد و از شوخي پدرام استقبال مي‌کند؛ اسمش را مي‌گويد و شماره‌اش را براي پدرام مي‌خواند. پدرام مي‌گويد: «اينا همش شگردهايي واسه پايين کشيدن شيشه ماشين دخترهاس، با هر دلقک بازي اين کارو انجام مي‌ديم. البته اگه ماشينت خوب باشه، پنجره شيشه ماشين اکثر دخترها اتوماتيک پايين مياد.»


وقت‌گذراني از روي ناچاري
داريوش از آدم‌هايي است که علاقه‌اي به دور دور در آخر هفته‌ها ندارد؛ او مي‌گويد: «من اصلا اين کارو، کار چيپي مي‌دونم. اما خب مسأله اينجاس که ما هيچ تفريح جايگزين ديگه‌اي نداريم. وقتي بچه‌ها حتي نمي‌تونن با هم به ورزشگاه برن، چه انتظاري مي‌شه داشت؟» خيابان براي داريوش و دوستانش به يک پاتوق تبديل شده، پاتوق جذابي که توانسته جاي کافه‌ها را هم بگيرد؛ حالا خيابان به کافه‌اي بزرگ تبديل شده که آدم‌ها در آن حرکت مي‌کنند. داريوش مي‌گويد: «ايران جاهاي خوبي واسه گشتن و تفريح کردن داره، اما بحث اينجاس که بچه‌ها جرات نمي‌کنن باهم برن. بچه‌ها توي خيابونا گم و گور شدن و نمي‌دونن چه تفريحاي مناسب‌تري مي‌تونه وجود داشته باشه. اصلا لذت يه صبحونه توي کافه روباز رو نميشه با هيچي عوض کرد.»

به قول پدرام، دور دور يک تفريح خاص است که نهايتا ٢٠درصد از جوانان تهران مي‌توانند آن را انجام دهند؛ چراکه اين تفريح توانايي مالي خاصي مي‌طلبد.

به قول پدرام، دور دور يک تفريح خاص است که نهايتا ٢٠درصد از جوانان تهران مي‌توانند آن را انجام دهند؛ چراکه اين تفريح توانايي مالي خاصي مي‌طلبد. البته اين تفريح يا وقت‌گذراني توانسته براي عده‌اي سود اقتصادي فراوان داشته باشد؛ دور دور باعث پيشرفت و توسعه بسياري از شغل‌ها شده، داريوش مي‌گويد: «امير چاکلت رو دور دور امير چاکلت کرد، حالا چندتا مغازه ديگه هم داره. من يادم مياد اينجاها همش زمين خاکي بود.»


قضيه ماشين و شخصيت
«اونقد دور دور کرده که ديگه نميتونه رانندگي کنه، پاهاش درد گرفته.» «با خودش قهره، حرف زدن باهاش حوصله ميخواد.» اينها حرف‌هاي رد و بدل شده بين داريوش و پدرام در بلوار اندرزگو است. نگاه آنها همه بلوار را دربرگرفته و يک نفر هم از زير دستشان در نمي‌رود؛ با يک نگاه همه را تا آخر مي‌شناسند و حتي تا تعداد دوست‌هاي پسر سابقشان هم پيش مي‌روند. داريوش معتقد است که دخترها مي‌گويند پول امنيت مي‌آورد؛ براي همين دنبال ماشين‌هاي مدل بالا هستند؛ چراکه پشت بندش ويلا و چيزهاي ديگر هم هست؛ او مي‌گويد: «خرج کردن واسه دخترها يه وظيفه شده. اين‌که اونو سوار کني و بيرون ببري و خرج کني و بعدشم برسوني خونه. اصلا بين دخترها کل کل شده که دوست کدومشون بيشتر خرج ميکنه. دخترها با نگاه کردن به ماشين طرف مقابل دوستاشونو انتخاب ميکنن.» پدرام هم در ادامه صحبت‌هاي داريوش مي‌گويد: «اتفاق عجيبي که توي چند سال اخير افتاده اينه که خيلي از دخترها به بهونه اين‌که امنيت ندارن، پدر و مادرشونو مجاب مي‌کنن که ماشين داشته باشن، من پدر و مادرهايي رو مي‌شناسم که مدل ماشين‌شون از مدل ماشين بچه‌شون پايين‌تره.»
«آنيتا»، دختر خوش‌چهره و صدايي که در دور دورِ امشب با داريوش دوست شده اما چيز ديگري مي‌گويد. او در پاسداران زندگي مي‌کند؛ موازي پورشه داريوش حرف‌هايش را با صداي بلند مي‌زند: «پسري که توي دور دور باشه تکليفش مشخصه.»

او نمي‌خواهد قبول کند که تمام دخترها دنبال پول پسرها هستند و براي همين در دور دور‌ها دنبال ماشين مدل بالا مي‌گردند. «البته تجربه به ما دخترها ثابت کرده که آدمايي که سوار ماشيناي مدل پايين هستن ممکنه برخورداي مناسبي نداشته باشن و واسه همينه که بچه‌ها با پسرايي که ماشيناي گرون‌ قيمت دارن راحت‌تر ارتباط برقرار ميکنن.»

آنيتا دور دور را يک هواخوريِ بدون دردسر مي‌داند که پياده‌روي و خستگي هم ندارد و هر وقت که حوصله‌اش سر مي‌رود اين کار را انجام مي‌دهد.

آنيتا دور دور را يک هواخوريِ بدون دردسر مي‌داند که پياده‌روي و خستگي هم ندارد و هر وقت که حوصله‌اش سر مي‌رود اين کار را انجام مي‌دهد. او انتخاب‌هايش را تنها براساس مدل ماشين طرف مقابل نمي‌داند و مي‌گويد به طرز صحبت کردن و ديگر موارد اخلاقي هم بستگي دارد، وگرنه دوستي به همان يک شب و حرکت کردنِ موازي در خيابان خلاصه مي‌شود. آنيتا مي‌گويد: «دور دور واسه اين به وجود اومده که حوصله آدم سر مي‌ره و دنبال دوست جديده و جاي ديگه‌اي هم وجود نداره. موزيک داريم و هواي خنک و هيچ خستگي هم در کار نيس؛ چه چيزي از اين بهتر؟ البته خيلي از بچه‌ها واقعا هيچ هدف خاصي از دور دور ندارن و همينجوري ميان و حتي دنبال دوست جديد هم نيستن؛ به صورت لحظه‌اي اين کارو انجام ميدن.» به قول داريوش که سرنشين هر ماشيني را که اراده کند به چنگ مي‌آورد.


دوستي‌هاي دور دوري
راه بند آمده؛ دو دختر که سوار يک بنز شده‌اند، از همه سو درخواست دارند. آنها مي‌توانند به تنهايي يک خيابان را ببندند و راننده‌هاي تمام ماشين‌ها را به له‌له بيندازند؛ قدرتي که شايد در ايست‌هاي بازرسي و گشت‌هاي نامحسوس هم پيدا نشود. «آتوسا» نام يکي از آن‌هاست؛ شگردهاي داريوش او را به حرف مي‌اندازد: «اين کار توي هر گروه سني انجام مي‌شه. من خودم دوستاي ٤٠ساله‌اي دارم که اين کارو انجام مي‌دن و دخترهاي خوبي هم هستن و فقط دنبال دوست مي‌گردن. البته معمولا شکست مي‌خورن و اون وقت نسبت به کل افراد جامعه بي‌اعتماد ميشن.

طبيعتا اين رابطه‌ها بدون هيچ اعتمادي شکل مي‌گيره و هر دو طرف مي‌دونن که طرف مقابل همون شب به آدماي زيادي شماره داده و از آدماي زيادي هم شماره گرفته. اين رابطه‌ها از اساس با يه اشکال شکل مي‌گيره.» داريوش که دوست‌هاي دختر زيادي دارد، وقتي کانتکت‌هاي گوشي‌اش را نشان مي‌دهد، بيش از ٥٠درصد از ليست بلندبالاي دوست‌هاي دخترش را در دور دور پيدا کرده. «همه اينا هرزه نيستن. اما خب دوستي‌هايي که با دور دور شکل ميگيره، پايدار نيس. واقعيتش، اين دوستي‌ها بيخوده و با چرخ زدنِ بيشتر ميشه ده تا ديگه هم پيدا کرد. هرچقدر هم که خوب باشي، ماشينتو نشونه شخصيتت مي‌دونن. من آدمايي رو مي‌شناسم که توي خونه کوچيکِ اجاره‌اي زندگي مي‌کنن اما ماشين مدل بالا سوار مي‌شن تا از اين طريق شخصيت خودشونو نشون بدن.»


ترافيک سنگين است و کسي نمي‌خواهد از لاين خلوت بلوار عبور کند. در قسمتي از خيابان يک بي ام و موازي با يک لکسوس درحال حرکت است. پسري مي‌خواهد شماره‌اش را به يکي از دخترهاي سوار بر لکسوس بدهد، دختر هم با لبخند و روي باز آيفونِ خود را بالا گرفته و در صفحه لاک (قفل) گوشي‌اش اداي ذخيره کردن شماره را درمي‌آورد. دور دور مصافِ کل کل باز‌ها است. سرنشينان پشت ماشين اين دخترها هم سگ‌هاي سفيد و سياهي هستند که سرشان را چند لحظه يکبار از شيشه بيرون مي‌آورند.

دور دوربازها هفته‌اي چندبار همديگر را مي‌بينند و ناخودآگاه با هم آشنا شده‌اند، براي همين سعي مي‌کنند هر هفته با ماشين جديدي در صحنه حاضر شوند.

دور دوربازها هفته‌اي چندبار همديگر را مي‌بينند و ناخودآگاه با هم آشنا شده‌اند، براي همين سعي مي‌کنند هر هفته با ماشين جديدي در صحنه حاضر شوند. ساعت ١١:٣٠ است، موزيک‌ها و سرعت‌ها کم و زياد مي‌شود. خيلي‌ها از دور دورِ خود به نتيجه رسيده‌اند و حالا به مقصد مي‌روند. بعضي از دخترها سوار بر ماشين مدل بالايشان چشمکي مي‌اندازند و با لبخند رد مي‌شوند. داريوش به اين لبخندها مي‌گويد «خنده حرص»؛ چون نمي‌توان به آنها رسيد و تنها مي‌خواهند به اين ترتيب پسرها را عذاب دهند. آدم‌هاي داخل ماشين يک پيک‌نيک کوچک راه انداخته‌اند؛ ٤نفره، دونفره، و دنبال آدم‌هايي براي افزايش اين تعداد هستند.


١٢ بامداد؛ برگر فکتوريِ سعادت‌آباد
ساعت ١٢ است، دور دور به پايان رسيده و در برگر فکتوري سعادت‌آباد نشسته‌ايم. داريوش دوباره کانتکت‌هاي گوشي‌اش را نشان مي‌دهد و دوست‌هايش را مرور مي‌کند. «اين الهه س، پنجشنبه توي دور دور دوست شديم و يکشنبه باهم رفتيم استانبول. واقعيتش اينه که دوستي‌هاي غيردور دور پايدار‌تر بودن و به يه مهموني رفتن ختم نشدن. واقعيتش اينه که دخترهايي که دور دور نمي‌اومدن حالا ازدواج کردن، اما دور دوري‌ها نتونستن ازدواج کنن، مثه خود من که توي ٣٠سالگي همين‌طوري موندم و اونقد دوست زياد داشتم که ديگه نمي‌تونم ازدواج کنم.» داريوش که حالا پخته‌تر شده و ديگر مثل جواني‌اش استفاده از وسايل نقليه عمومي را ننگ نمي‌داند و تنها به خاطر آن‌که ٣‌سال از تهران دور بوده دلش براي دور دور تنگ شده و هر از گاهي اين کار را انجام مي‌دهد، مي‌گويد: «صحبتِ دور دور توي بقيه کشورها يه چيز مسخره س؛ اونجاها اينقد تفريح هست که آدم دنبال اين کارها نره. وقتي يکي از دوستام توي ترکيه از من پرسيد که تفريح شما چيه و منم قضيه دور دور رو گفتم، اصلا نمي‌تونست باور کنه.»

شايد قرار است تهران به اين شکل توسعه يافته شود، از صف مترو و اتوبوس کاسته و به تعداد ماشن‌هاي مدل بالاي تک سرنشين اضافه شود و پديده «رژه تجمل» روز به روز نمايان‌تر از پيش جلوه کند. پول‌هاي بادآورده آن‌قدر زياد شده که ديگر صاحبانش نمي‌دانند با آن چه بلايي بايد سر خود و ديگران بياورند. پول‌هاي بادآورده‌اي که تنها مي‌تواند به خشم طبقاتي بيفزايد و اکثريت جامعه را - که زير خطي به نام فقر روزگار مي‌گذرانند - به فکر تغيير و دگرگوني جهت رفع اين اختلاف بيندازد و آنها را از پورشه، پورشه‌سوار و کارخانه توليد پورشه متنفر کند. آدم ياد مادر و پسري مي‌افتد که ارديبهشت‌ماه‌ سال ٩٢ با خريد يك خودرو پيكان در خيابان‌ها به تصادف عمدي با خودروهاي مدل بالا مي پرداختند و حداقل به ازاي هر تصادف از راننده خودرو ديگر مبلغ ٥٠٠‌هزار تومان جهت بيعانه، مي‌گرفتند تا در ادامه به پليس مراجعه كرده و ميزان خسارت وارده را ارزيابي كنند. يک سوال، فکر مي‌کنيد نتيجه شكاف طبقاتي چه خواهد شد؟
 


منبع : روزنامه شهروند

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید



تگ ها