City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

سفرنامه زمستاني منطقه هورامانات و مراسم پيرشاليار (1395/12/05)

مدت ها پيش، صحبت از تجربه زمستاني روستاي هورامان تخت و مراسم پير، با شادي بود...سال پيش اتفاقي بي مقدمه! افتاد و سفر از دست رفت و امسال هم اتفاقي بي مقدمه تر! کلافه ي از دست رفتن سفري پر از خيال که مدت ها بهش پرداخته بوديم، باعث شد که در روزهاي نزديک به مراسم حرفي ديگر از آن نزنيم...

سفرنامه زمستاني منطقه هورامانات و مراسم پيرشاليار

 شايد بايد اين سفر مدت ها پيش اتفاق مي افتاد و شايد اگر اگر بيقراريِ درونم امان ميداد، اين بار هم اتفاق نمي افتاد...

تا دوشنبه صبحي، قبل مراسم...مي دانستم که مراسم در نيمه هاي بهمن برگزار ميشود...تماس دوستي از سنندج کار را تمام کرد...يورش عجيبي از حال و هواي سفر و پرسه در روستاهاي هورامانات...تنها چند دقيقه بعد از صحبت تلفني ام، نقشه سفر در ذهنم مي چرخيد...بايد مي رفتم، هرچند تنها .

به گفته آن دوست، مراسم بنا بود که از صبح چهارشنبه شروع شود... از بخت يار بودنم، سه شنبه به مناسبتي تعطيل بود و فرصتي مغتنم براي رسيدن به روستا.

و سفر من از اولين لحظه هاي صبح روز سه شنبه شروع شد...در تاريکي يک صبح ابري و به سمت سنندج...

همراه من در مسير، سيل باران و ابر بود که مي آمد و همراهي ام ميکرد. هنوز نمي توانستم تصور کنم که با اين حجم بارش در مسير، قراراست شاهد چه صحنه اي در منطقه هورامانات باشم.

عشق بازي ابر و دشت در مسير

هنوز نگفته ام که سنندج هميشه چه شهر دلخواهي براي من بوده است...خاطره سنندج براي من هميشه پر بوده از بوي کوهستان، خيابان هاي پرهياهو، ديدن ستيغ کوه هاي هورامانات از دور و خاطره ي بيدار شدن در خانه اي با پنجره هاي مشرف به آبيدر...

بعدازظهر به سنندج ميرسم،دودل رفتن هستم که مستقيم به روستا بروم يا امشب را در سنندج بمانم اما با ديدن باران سيل آساي شهر تصميم ميگيرم که همان بعدازظهر خودم را به روستا برسانم...درواقع با ديدن وضعيت هوا، اميدوارم که بتوانم به روستا برسم!

جاده اي در قسمت انتهايي شهر و به سمت شمال بود که هميشه من را به مريوان مي برد....اين بار اما مسير دسترسي بسته است و با کلي پرس و جو و لي لي کنان به اول جاده ميرسم...

...درجاده مريوان هستم و در پمپ بنزيني منتظر براي سوخت...کنار جاده ايستاده ام ، پوشيده از پنبه هايي که از آسمان به روي صورتم ميريزند...اين جاده سراسر سپيد تفاوت عجيبي با جاده سبزي دارد که ارديبهشت ماه همين امسال در آن پرسه زدم...حرکت مي کنيم دوباره،

در سر راه، در روستاي سروآباد دوباره مي ايستيم...به کمي توشه راه احتياج دارم...سروآباد خاطره پيمايش کوهستان هاي هورامانات را برايم زنده مي کند...در ارديبهشت ماه دوسال پيش، با چند دوست سنندجي ، از اين شهر وارد منطقه شديم...گم شديم، به بارش و سيل برخورديم، پيدا شديم، شب رو کنار چوپان ها گذرونديم و مثل از آن دنيا آمده ها، بعد دور روز به شهر برگشتيم! تصاوير ذهني ام از آن خاطره پراست از رنگ، باران، رودخانه سيروان، دخترکان چوپان، گرمي آتش داخل آلونک هاي چوپان ها و صداي بلند کوه.

اما الان! برميگردم به مسير سروآباد به مريوان...نرسيده به مريوان، سر دوراهي هورامان تخت که به آن سه راه دزلي هم گفته ميشود، پياده ميشوم...از ميوه فروش زير باران راجع به روستا مي پرسم و مراسم...متعجب است که مي خواهم در اين زمان و مکان به روستا بروم. مي فهمد که مي خواهم براي عروسي پير بروم و با اين حال مي گويد که هوا خراب است و احتمال اينکه از گردنه به بعد، راه اجازه رفتن ندهد هم هست...من اما چاره اي جز رفتن ندارم...دوباره سوار ميشوم...

آرام آرام در برف فرو مي رويم و همه جا سپيد سپيد مي شود...لحظه به لحظه که ميگذرد، همه رنگ ها محو مي شوند و جايش فقط سپيدي مي ماند...حسي که دارم، مرا به ياد کتاب کوري مي اندازد...لحظه اي که همه چيز آرام آرام براي همسرِ چشم پزشک داستان رنگ مي بازد وکوري مي آيد.همه جا سفيد. تصوير بعدي اي که در دوربينم ثبت مي شود اين است:

سپيد

و بعد، از اين هم سپيدتر:

سپيدِ سپيد

مرد ميوه فروش راست ميگفت...درست بعد از گردنه، ماشين ها از حرکت باز ايستاده اند و عده اي هم گير کرده اند...ما هم گير مي کنيم ، پياده مي شويم تا  هم خودمان را از آن وضعيت نجات دهيم و هم کمکي کنيم به بقيه ماشين ها...

در راه ماندگان!

فرصتي پيش مي آيد تا در فاصله اي که مردان ماشين ها را هول ميدهند و زنجيرهاي چرخ را از نو مي بندند، با دختران و زناني که همراه خانواده هايشان عازم روستا هستند، صحبت کنم...وقتي مي فهمند که فارسم و تنها درحال طي کردن اين راه براي شرکت در عروسي پير،مي خندند! خودم هم مي خندم...من، ميان آن همه کرد که شايد خيلي هايشان رابطه اي خوني با پير داشته اند و انسي ديرينه، در ميانه آن برف و بوران چه مي کنم؟!

بالاخره به راه مي افتيم و سلانه سلانه از گردنه پايين مي آييم...و سرانجام من در ورودي روستا هستم. ديدن هورامان تخت سپيدپوش به جاي روستاي سرتاسر سبزي که قبلا ديده بودمش، حس متفاوتي دارد...

هياهوي کودکانه اي در روستا بپاست. درکش نمي کنم. اولين گروهي که مي بينيم،پسرکاني بقچه به دست هستند که خانه به خانه مي دوند.

پسرکان بقچه به دست

پر از شور، مي دوند و سعي مي کنند تمام خوراکي و خوردني هايي که از خانه ها دريافت مي کنند را در بقچه شان جا دهند...درحالي که پر از سوالم از کاري که انجام مي دهند،به اولين کسي که مي رسم، از آنها مي پرسم...اين اولين نفر، پسر آقا جميلي است که ساعتي بعد اتاقي در خانه خود به من مي دهد.

مرد روستايي

وارد گفت و گو مي شويم...فهميده که بايد شب را آنجا سپري کنم و پيشنهاد مي دهد تا در اتاق پايين خانه شان سر کنم. مي خواهم خيالم براي جايم زودتر راحت شود و وقتي اتاق را مي بينم، بيدرنگ قبول مي کنم.

هنوز تا تاريکي ساعتي مانده و تصميم ميگيرم که در روستا پرسه اي بزنم. آقا جميل مي آيد و بعد از کمي گپ و گفت برايم از ماجراي مراسم صحبت مي کند. رسم بر اين است که امروز(روز قبل از شروع مراسم) پسرکان روستا خانه به خانه بروند و هرچيزي که صاحب خانه مي خواهد ، به آنها هديه دهد و آنها همه را در بقچه هايشان جمع کنند.

دوست تازه يافته ي کوچک من در اول مسير

در بقچه بچه ها بيشتر از همه شيريني و شکلات است! اعتراف مي کنم که دلم مي خواست جاي آنها بودم! به مسيرم در جاده ي بالاي روستا ادامه ميدهم...مسيري که مرا به مسجد سنگي ميرساند.

مسجد سنگي

دست هايي رو به آسمان

کم کم هوا گرگ و ميش مي شود...گذرم به کوچه باريکي مي افتد و براي برگشتن به سمت اش مي روم...کم کم صداي هياهويي پيدا مي شود...سر از بازار روستا درآورده ام و بعد...چيزهايي روي ديوارهاي سنگي کنار مغازه هاي نقلي توجه ام را جلب مي کند.

تصويري از مردي درحال نخ ريسي، حک شده در دل سنگ

زنان و مرداني درحال روبيدن پشت بام ها

اين تصوير را به ياد داشته باشيد. شيوه اصلي مردم هورامانات براي تخت کردن پشت بام هايشان...صحنه اي که فردا، در حين مراسم، نمونه ي زنده اش را در روستا مي بينم...

متحيرِ تصاويري که مي بينم، يکي يکي کتيبه هاي سنگي را ورق مي زنم:

انتهاي کار نمد بافي

زن آسيابان

زني در حال نخ ريسي

اين بانو و آن درخت و پنجره پشت سرش را عجيب دوست داشتم

تعداد کتيبه ها زياد است...سعي مي کنم هم گزيده تر عکس بگيرم و هم از نماي نزديک تر...در آن هياهوي بازار، کمي کار سختي است...مردم روستا کتيبه اي از همه شغل هايي که ممکن بود در روستا باشد، بر روي ديوارهاي بازار حک کرده بودند...نماد کاملي از رسم ها، شغل ها و حتي پوشش مردم روستا...

زن نانوا

مرد حصيرباف...دخترک پشت پنجره را مي بينيد؟

دختران قالي باف

زن و مرد کفش دوز

و سرآخر، تصويري از مراسم عروسي پير در انتهاي راسته ي بازار:

در راه برگشت از روستا، زمان شروع مراسم روستا براي فردا را مي پرسم...نُه. بايد براي ساعت نه به جلوي مسجد بروم.

و شب اول فرا مي رسد.

و اين قصه سر درازي دارد...


منبع : وبلاگ يادمان هاي سفر

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

  • روستای اورامان تخت (اورامانات)

    روستاي اورامان تخت یکی از جاذبه های گردشگری بی بدیل و دیدنی کردستان است که با نام ماسوله غرب هم شناخته می شود، اورامانات در جنوب غربي شهرستان مريوان قرار دارد و جاده‌اي به طول 75 كيلومتر آن را به شهر مريوان متصل مي‌كند؛ در سفر به کردستان تماشای دیدنی های دوست داشتنی این مسیر و بازدید از بافت  یکتای اورامان را از دست ندهید.

    0 دیدگاه 53 بازدید


تگ ها