City Id =8

انتخاب استان

برنامه ریز

چقدر میخوای خرج کنی؟! (قیمت ها به تومان است) چیکار می خوای بکنی ؟ چقدر وقت داری؟!

ماجراهايي از پشت صحنه کنسرت‌هاي پاپ در ايران (1395/11/24)

«بک‌استيج» يا همان «پشت صحنه» کنسرت‌هاي پاپ، خانه آمال خيلي‌هاست. خانه آمال آن‌هايي که يکي از بزرگ‌ترين آرزوهايشان اين است با خواننده محبوبشان عکس يادگاري بگيرند و در صفحات مجازي‌ به اشتراک بگذارند. دخترها و پسرهاي جواني که حتي با گريه و التماس حاضرند چند ساعت پشت در بسته بمانند؛ اما حتما تصوير خود را با يک خواننده مشهور به ثبت برسانند.
 ماجراهايي از پشت صحنه کنسرت‌هاي پاپ در ايران

به گزارش بزنيم بيرون ، اين‌ها که مي‌گويم کسي برايم تعريف نکرده، بلکه حاصل تجربه هفت روزه خودم و يکي از دوستان خبرنگارم از مشارکت در يک پروژه موسيقايي است که در يکي از سالن‌هاي کنسرت‌ مهم تهران شکل گرفته است.

قصه اول

بيشتر از 1200 مخاطب به کنسرت خواننده پاپ مشهور آمده‌اند؛ مخاطباني که بيشترشان را دخترها و پسرهاي بسيار جواني تشکيل مي‌دهند که کنسرت بيشتر برايشان جنبه تخليه انرژي و شور جواني را دارد؛ يعني مي‌آيند و با چند تا جيغ و سوت و دست خودشان را خوشحال مي‌کنند. قصه دقيقا از آنجايي شروع مي‌شود که کنسرت تمام مي‌شود و ماموران امنيت سالن با گاردهاي آهني درهاي مخصوص را پوشش مي‌دهند تا مردم عادي براي عکس گرفتن يک‌باره به سمت خواننده هجوم نياورند؛ البته هيچ‌کس گوشش بدهکار نيست و اين تجمع عملا براي گرفتن عکس يادگاري در پشت صحنه شکل مي‌گيرد.

او هم يکي از آن‌هاست که آمده براي عکس‌گرفتن؛ اما يک فرق بزرگ با بقيه دارد. فرقش اين است که يک جعبه بزرگ قلبي قرمز دستش گرفته و چيزي هم نمانده بغضش بترکد.

کفش‌هاي ساق‌دار پاشنه‌بلند براق پوشيده و آرايش اغراق‌شده‌اي هم دارد که خيلي چهره‌اش را از سن واقعي‌اش دور کرده. 22 يا 23 ساله به نظر مي‌رسد. صبرش يک‌باره تمام مي‌شود و با همان جعبه قلبي جلو مي‌آيد:

ـ تورو خدا بذاريد برم ببينمش، تو رو خدا، اصلا عکسم نمي‌گيرم، يه کوچولو.

ـ اگه نمي‌خواي عکس بگيري، پس چرا مي‌خواي بري پشت صحنه؟

ـ يه هفته است وقت گذاشتم دارم اين شيريني‌ها رو براش درست مي‌کنم. فقط بذاريد برم شيريني‌ها رو بهش بدم. خيلي زحمت کشيدم. (در حالي که به جعبه قلبي اشاره مي‌کند، اين‌ها را مي‌گويد.)

در همان حالي که اشک‌هايش بند نمي‌آيد، يکي از مسئولان امنيت دلش مي‌سوزد و اجازه مي‌دهد او شيريني‌ها را به خواننده محبوبش برساند. آن دختر جوان به آرزويش رسيد و با لبخندي به پهناي صورت شيريني‌ها را تقديم آقاي خواننده کرد و توضيح داد که چقدر برايش زحمت کشيده است، بدون اينکه عکس بگيرد هم رفت.

آقاي خواننده يک نگاه عاقل اندر سفيه به جعبه قلبي قرمز انداخت و آن را در گوشه‌اي رها کرد؛ بدون اينکه حتي در آن را باز کند.

قصه دوم

ساعت 16 است و آقاي خواننده و گروهش در سالن آماده هستند، براي انجام ساندچک (تست صدا). قرار است اجرا ساعت 19 آغاز شود و درهاي اصلي هم ساعت 18:30 به روي مردم گشوده شود. اما آن‌ها از ساعت 15 پشت در تشريفات منتظر ايستاده‌اند و زير لب چيزي مي‌گويند و ريزريز با هم مي‌خندند. سه نفرند. سه دختر نوجوان که ملتمسانه به مسئولان اجرا چشم مي‌دوزند و منتظرند يک نفر خواسته‌شان را اجابت کند.

ـ الان ساعت هنوز چهاره تازه، شما بايد دو ساعت ديگه بيايد.

ـ ما نمي‌خوايم بيام کنسرت. اومديم عکس بگيريم.

ـ آخه از الان؟

ـ آره ديگه. آخرش که شلوغه، شما اجازه نمي‌ديد، الانم فقط يه دونه عکس، يه دونه فقط.

هر سه‌تايشان کوله‌پشتي و کفش کتاني دارند. يکي‌شان دوربين کوچکش را آماده در دستانش نگه داشته تا همين که از روزنه‌اي خواننده محبوبش را ديد، کار را تمام کند و خودش و دوستانش به مراد دلشان برسند. ساعت 18 بالاخره تست صدا تمام مي‌شود و آن سه نفر هنوز منتظرند.

بالاخره موفق مي‌شوند و اجازه عکس گرفتن پيدا مي‌کنند. آقاي خواننده همين‌که چشمش به سه دختر خوشحال و خندان مي‌افتد، ابرو بالا مي‌اندازد و مي‌گويد: «بازم شما؟ آخه شما چندتا عکس مي‌خوايد با من داشته باشيد؟» البته اين را با خنده به آن‌ها مي‌گويد.

دخترها دو، سه عکسي مي‌گيرند و با هم مشورت مي‌کنند که کدام‌ يکي‌اش را در اينستاگرامشان به اشتراک بگذارند. بعد انگار که به يک آرزوي بزرگشان رسيده‌اند مي‌روند و آن نگاه ملتمسانه حالا به يک نگاه درخشان و خوشحال تبديل مي‌شود.

آقاي خواننده هم که از کارشان متعجب شده رو به من مي‌گويد: «اين سه تا رو مي‌بيني؟ همه کنسرتاي من کارشون همينه. ميان يه عالمه عکس مي‌گيرن فقط.»

قصه سوم

کنسرت تمام شده و هواي بيرون از سالن خيلي سرد است. آن‌ها که بيرون از سالن براي عکس‌گرفتن صف کشيده‌اند، تعدادشان بيشتر از 50 نفر است؛ در واقع آن‌ها بايد آن‌قدر صبر کنند تا خواننده وقتي به قصد خروج از سالن با گروهش بيرون مي‌آيد، بتوانند با او عکس بگيرند.

دختر جوان با صداي بلند و بغض‌آلود مداوم مي‌گويد: «چرا نمي‌ذاريد باهاش عکس بگيريم؟ مگه چي ‌مي‌شه مثلا؟» بعد گريه مي‌کند و چند نفري هم سعي مي‌کنند او را آرام کنند. اما صداي گريه‌اش بلندتر مي‌شود. يکي از مسئولان مادر دختر را صدا مي‌کند تا کمي دخترش را آرام کند؛ اما مادر را هم در حالي که دارد با يکي ديگر از مسئولان براي عکس گرفتن چانه مي‌زند، پيدا مي‌کنند.

قصه چهارم

هنوز اجرا شروع نشده است که يک خانم مسن پشت صحنه کنسرت «محمد عليزاده» مي‌آيد و دائم از حاضران و نوازندگان مي‌پرسد:

ـ پس استاد کي ميان من ببينمشون؟

ـ کدام استاد؟

ـ استاد عليزاده ديگه. مگه امشب کنسرت ايشون نيست؟

کمي که توضيح داد، همه متوجه شدند او به اشتباه فکر کرده به کنسرت استاد «حسين عليزاده» آمده است نه کنسرت پاپ محمد عليزاده.

محمد عليزاده که متوجه ماجرا مي‌شود، او را به کناري هدايت مي‌کند و توضيحات لازم را برايش مي‌دهد و بعد هم با لبخندي غريبانه روي صحنه حاضر مي‌شود.

***

اين‌ها که نوشتم بخش خيلي کوچکي از ماجراي پشت صحنه کنسرت‌هاي پاپ است. نه اينکه همه آن‌هايي که اصرار به عکس گرفتن دارند، خانم هستند و آقايان اصلا اهل اين حرف‌ها نيستند؛ نه! اتفاقا پسرها هم براي عکس گرفتن با خواننده محبوبشان مصر هستند؛ اما فقط آنچه را در تجربه اخير ديده‌ام روايت مي‌کنم.

حالا آن شب‌ها تمام شده و من ديگر آن آدم‌ها را نمي‌بينم؛ اما واقعا اين سوال برايم مطرح است که چرا برخي اين‌قدر دوست دارند در کنار آدم‌هاي مشهور عکس بگيرند؟ چرا انتشار اين عکس‌ها در صفحات مجازي به آن‌ها احساس خوبي مي‌دهد؟ اصلا آن‌ها که روي علاقه‌شان پافشاري مي‌کنند و با خواننده محبوبشان عکس يادگاري مي‌گيرند کار درستي مي‌کنند يا برخي ديگر که «شخصيتشان اجازه نمي‌دهد»  از خواننده محبوبشان تقاضاي عکس يادگاري دو نفره داشته باشند؟

اين پرسش‌ها را يک روانشناس که در حال مطالعه وري اين پديده است، اين‌گونه پاسخ مي‌دهد: «اعتماد و عزت نفس پايين، بحران هويت ، الگوسازي‌هاي رواني - اجتماعي ناسازگار و ... اينها همه مي‌توانند عامل بروز پديده‌اي باشند که برايم گفتيد. البته اين را هم بگويم اينکه بخواهيم با کسي که دوستش داريم عکس يادگاري بگيريم در اصل کار نابهنجاري نيست و همه ما چنين عکسهايي داريم، حالا در فرهنگ‌هاي مختلف اين پديده مي‌تواند بروز و ظهور متفاوتي داشته باشد؛ اما اينکه به قيمت قرباني‌کردن عزت نفس و تحمل حس تحقير بخواهيم با کسي که هيچ نقشي هم در زندگي واقعي‌مان ندارد عکس بگيريم، نشانه‌اي از وجود مشکلاتي در ساختار رواني و شخصيتي است. من به عنوان يک روانشناس اگر با مراجعه‌کننده‌اي برخورد کنم که چنين رفتاري دارد، ذهنم به سرعت معطوف به وجود يک کمبود يا خلاء عميق عاطفي در او مي‌شود و شروع مي‌کنم به مرور سابقه زندگي مراجع، تا به ريشه مشکل برسم. معمولا هم به رويدادهايي مي‌رسم که مي‌تواند برايم توضيح دهد اين رفتار « خود ويرانگر » چگونه در او شروع شده است؟»

***

نظر شما در مواجهه با اين رويداد چيست؟ فکر مي‌کنيد چرا برخي از ما عطش عکس‌انداختن با افراد مشهور را داريم؟


منبع : ايسنا

این خبر را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

  • نظر
    شنبه 01 مهر 1396

    این یک عادت بده که مخصوصا بین مردمان شرق و ایرانی ها خیلی رواج داره
    شاید یک نفر ده ها و صد ها عکس با شخصیت های معروف داشته باشه برای اینکه خودش رو بزرگ نشون بده و یا توی شبکه های اجتماعی بتونه از اون ها برای فخر فروشی به بقیه استفاده کنه



تگ ها